نویسنده: خواجه حافظ شیرازی
انتشارات: طاقچه

چشمانت را میبندی و نیت میکنی، یک حمد و قل هو الله میخوانی و قصد قربت میکنی به روح حافظ، بعد باید او را صدا بزنی: ای حافظ شیرازی / تو محرم هر رازی / بر ما نظر اندازی. بعد باید حافظ را قسم بدهی: ای حافظ شیرازی تو را به خدا، به شاخ نباتت قسم میدهم آنچه صلاح و مصلحت من است برای من آشکار کنی. بعد چشمانت را میبندی و دیوان حافظ را باز میکنی.
فالگرفتن از قدیم کاری رایج میان ایرانیان بوده است و همیشه آدابی برای آن داشتهاند. این یادداشت از بلاگ طاقچه، دربارهی فال حافظ نیست. میخواهیم دربارهی شاخ نبات، یکی از ارکان مهم فال حافظ، صحبت کنیم.
همیشه اینگونه است که در نبود واقعیت داستان میسازیم. قصه میگوییم تا جای خالی آن را پر کنیم و از آنجایی که اطلاعات ما از زندگی شاعرانمان بسیار کم است، برایشان قصه میسازیم. برای فردوسی داستان جهیزیهی دخترش را میسازیم و برای حافظ داستان شاخ نبات را.
شاید بد نباشد که پیش از پرداختن به داستان شاخ نبات این ترکیب را از نظر ظاهری و لغوی بررسی کنیم. دو کلمهی شاخ و شاخه تقریباً هم معنا هستند و تفاوت معنایی چندانی با یکدیگر ندارند.
در زبان فارسی گاهی «ه» به پایان کلمات اضافه میشود و معنای شباهت را به کلمه اضافه میکند مانند دست و دسته، گوش و گوشه، چشم و چشمه از این نوع کلمات هستند و به نظر میرسد کلمهی شاخه نیز اینگونه ساخته شده است، اما براساس آنچه در شعر حافظ آمده است نام محبوب او شاخ نبات است نه شاخه نبات.
همیشه داستانها و افسانهها ریشه در واقعیت دارند و حافظ در شعر خود به شاخ نبات اشاره کرده و همین اشارات حافظ در شعرش باعث شده است مردم از این اسم برای ساختن افسانه استفاده کنند.

افسانهها دربارهی شاخ نبات اینطور میگویند که شمسالدین محمد شاگرد نانوا بود و با نانوایی روزگار میگذراند. از قضا روزی در شهر این خبر میپیچد که شاخ نبات دختر زیبا و پریچهر دختر فلان بزرگ شهر قصد ازدواج دارد و شرط او برای ازدواج این است که خواستگار صد سکه طلا برای او هدیه بیاورد. این شرط، شرط بسیار سختی بود و به همین دلیل عدهای از ازدواج با او صرفنظر کرده، عدهای هم تلاش کردند این پول را فراهم کنند؛ زیرا که شاخ نبات دختری زیبا و ثروتمند و ازدواج با او آرزوی هر کسی بود. حافظ هم خواستگار شاخ نبات بود؛ اما پولی برای این خواستگاری نداشت؛ پس به مسجدی رفت و با خدای خود عهد کرد که اگر بتواند این صد سکه طلا را فراهم کند چهل شب به مسجد برود و تا صبح نماز بخواند و خدا را عبادت کند. حافظ که شاگرد نانوایی بیش نبود، روزها به سختی کار میکرد و شبها به همان مسجد میرفت تا با خدای خود رازونیاز کند تا شاید بتواند صد سکه طلا را فراهم کند. روزها و شبها گذشته بود و هنوز حافظ نتوانسته بود صد سکه را بهدست بیاورد تا اینکه دقیقا در چهلمین شب، پیش از رفتن به مسجد، صد سکه طلا را به دست آورد و همان شب به خانهی شاخ نبات رفت و پدر او اعلام کرد که توانسته است شرط شاخ نبات را برای ازدواج برآورده کند.
شاخ نبات و پدرش از حافظ استقبال کردند و پذیرایی گرمی از او ترتیب دادند و در همان شب مجلس عقد حافظ و شاخ نبات برپا شد و به همگان اعلام کردند که از این پس شاخ نبات همسر حافظ است. خواجه حافظ از نذر خود به شاخ نبات گفت و از او اجازه گرفت تا به مسجد برود تا آخرین شب را نیز با خدا رازونیاز کند و نذر خود را به صورت کامل ادا کند؛ اما شاخ نبات مخالف این کار بود. با وجود مخالفت شاخ نبات، حافظ با ناراحتی از خانهی شاخ نبات بیرون آمد و به مسجد رفت و تا سحر با خداوند رازونیاز کرد. سحرگاه که از مسجد به خانه باز میگشت، چند جوان مست درحالیکه خنجری تیز به دست داشتند جلوی او را گرفتند و جامی شراب به او دادند و گفتند: بنوش.
حافظ گفت: من فردی زاهد و عابدم. تا این لحظه با خدای خود مناجات میکردم، حال چگونه شراب بنوشم؟
اما جوانان مست خنجر را زیر گلوی او گذاشتند و به او گفتند: اگر ننوشی تو را خواهیم کشت، پس بنوش.
حافظ اولین جرعه را نوشید. آنان از او پرسیدند: چه میبینی؟ گفت: هیچ. گفتند: بار دیگر بنوش. او نوشید. گفتند: حال چه میبینی؟ گفت: این جرعه مرا از آینده با خبر کرد. گفتند: باز بنوش. نوشید. گفتند: حال چه میبینی؟ گفت: با نوشیدن این جرعه قرآن در ذهنم نقش بست.
حافظ با نوشیدن این سه جرعه از دست آن جوانان مست آزاد شد. به خانهی خود رفت. انگار معجزهای رخ داده بود. او واقعاً میتوانست شعر بگوید، قرآن را از حفظ بخواند و آیندهی مردمان را برایشان بگوید. دلخوری از شاخ نبات و مشغلههای جدید باعث شد که او کلاً شاخ نبات را فراموش کند.
حافظ تبدیل شد به فردی مشهور؛ تا جایی که پادشاه او را به دربار خود دعوت کرد و از آن پس او یار و همدم پادشاه شد و پادشاه به او لقب «لسان الغیب» را داد.
گذشت و گذشت تا اینکه خبر شهرت حافظ و اینکه یار پادشاه شده است به شاخ نبات هم رسید و شاخ نبات برای دیدار با حافظ به کاخ پادشاه رفت؛ اما حافظ نپذیرفت که او را ملاقات کند؛ چراکه شاخ نبات را مانعی میان خود و خدا میدانست. شاخ نبات دلشکسته و پشیمان پیش پادشاه رفت و داستان را برای او تعریف کرد. پادشاه هم از سر دلسوزی با حافظ صحبت کرد و او را راضی کرد تا با شاخ نبات ازدواج کند.

عدهای دیگر از قصهسازان یک شخصیت تاریخی برای شاخ نبات در نظر گرفتهاند و گفتهاند شاخ نبات حافظ همان جهان ملک خاتون است. جهان ملک خاتون از زنان شاعر تاریخ ادبیات فارسی است که از خاندان پادشاهی آل اینجو بوده است. او در قرن هشتم زندگی میکرد و با شاعرانی مانند حافظ و عبید زاکانی معاصر بوده است و در مجالس شعر ایشان حضور داشته است. شاه جهان بانو، دختر شاه مسعود اینجو و همسر امینالدین جهرمی، دوست شاه شیخ ابواسحاق اینجو بوده است و تخلص شعری او جهان است. پس با توجه به زندگینامهی شاه جهان او نمیتوانسته شاخ نبات حافظ باشد.
حافظ در شعرش به کلمهی شاخ نبات اشاره کرده است و بیتی که بسیاری را به گمراهی کشانده و باعث شده فکر کنند شاخ نبات معشوق یا همسر حافظ است این بیت بوده که:
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
در فرهنگ و ادبیات فارسی، شاخ نبات استعارهای از قد و قامتِ بلند و زیباییِ معشوق است. نباتِ شاخهشده (نباتِ نیدار) نمادِ شیرینی و زیبایی است و حافظ از این ترکیب برای توصیف محبوب خود استفاده کرده است. بنابراین، در بیتِ این همه شهد و شکر…، حافظ نه از نباتِ خوردنی، بلکه از «معشوقی شیرینسخن و زیبا» صحبت میکند که صبر در فراقِ او، باعث شیرینشدنِ کلامِ شاعر شده است.
البته حافظ در بیت دیگری شاخ نبات را به معنای قلم خود به کار برده است:
حافظ چه طرفه شاخ نباتیست کلک تو
کش میوه دلپذیرتر از شهد و شکر است
کلک در معنای قلم و خودکار و هر وسیلهای است که با آن مینویسند و حافظ میگوید قلم من مانند نباتی شیرین است و کلماتی که به وسیلهی آن نوشته میشوند از هر شکر شیرینتر هستند و یا در بیت دیگری میگوید:
کلک حافظ شکرین میوه نباتیست بچین
که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این
به طور کلی شاخ نبات در شعر حافظ به دو معنا به کار رفته است: یکی در معنای نبات و شیرینی و دیگری قلم حافظ.
بدون شک حافظ یکی از محبوبترین شاعران در طول تاریخ ادبیات فارسی است و هر آنچه که به او مرتبط است، مورد توجه و استقبال مردم قرار میگیرد. داستان شاخ نبات در میان مردم محبوب است؛ زیرا داستان عشق میان حافظ و معشوق اوست. این داستان محبوب است؛ زیرا خود حافظ از محبوبترین شاعران است.

محبوبیت افسانه شاخنبات تا حدی است که حمزه سردادور، یکی از پاورقینویسان قدیمی ایران، رمانی به نام «شاخ نبات» نوشته است. این رمان داستانی از زندگی و ماجرای عشق میان حافظ و معشوق افسانهای او، شاخ نبات، است. سردادور از اولین کسانی است که سعی کرده اطلاعات پراکنده در مورد افسانهی شاخ نبات را از لابهلای کتابها و منابع متعدد بیرون بکشد و تا جایی که برایش امکان داشته اطلاعاتی از زندگی شخصی حافظ و شاخ نبات به دست بیاورد و این اطلاعات را در قالب رمانی عاشقانه و زیبا به مخاطبانش عرضه کند.
در رمان «شاخ نبات» چارچوب اصلی افسانه حفظ شده است؛ اما طبیعتاً نویسنده با توجه به ذوق، قریحه و استعداد خود شاخوبرگ و گرههایی به داستان اضافه کرده است. در این داستان شمسالدین محمد شبها در نانوایی خمیرگیری میکند. روزها هم یکیدو ساعت در مکتبخانه کنار نانوایی درس میخواند. سواد اندکی دارد، سعی میکند با سواد اندکی که دارد قرآن را حفظ کند و دوست دارد شعر بگوید و شاعر باشد؛ با اینکه هیچکدام از اشعارش خوب نیستند، چیزهایی به هم میبافد و برای مردم میخواند. مردم هم به اشعار او گوش میدهند و این کار برایشان تفریح است. حافظ در این رمان مادر پیری دارد که با او زندگی میکند.
شخصیت شاخ نبات در این رمان به شخصیت ملک جهان خاتون بسیار نزدیک است. او دختری ماهمنظر معرفی میشود که در یک خاندان بزرگ به دنیا آمده است و در زیبایی و عقل و هوش بینظیر است. نام اصلی شاخ نبات در این رمان «خان سلطان» است و دوست داشته پسر باشد نه دختر.

بهترین منابع برای اطلاع از زندگینامهی حافظ کتابهای تاریخ ادبیات است. کتاب تاریخ ادبیات دکتر ذبیحالله صفا یا دیگر کتابهای تاریخ ادبیات اطلاعات مفیدی درمورد زندگی و شرایط اجتماعی و تاریخی عصر حافظ به ما میدهند. اما باید در نظر داشت که ما حتی تاریخ تولد و وفات حافظ را بهدرستی نمیدانیم و همه بر اساس حدس و گمان است. ما تنها میدانیم او شاعر قرن هشتم است، حافظ قرآن بوده است به چهارده روایت، احتمالاً صدایی خوش داشته و با شاعرانی مانند خواجو و عبید زاکانی معاصر بوده است.
اساساً یکی از بزرگترین حسرتهای ادیبان در مورد شاعران و نویسندگان این است که چرا از زندگی ایشان اطلاعاتی در دست نیست. برخی از شاعران مانند نظامی یا خاقانی اطلاعاتی از زندگی شخصی خود در شعرشان آوردهاند؛ اما متأسفانه حافظ از جمله شاعرانی است که هیچ اطلاعات دقیقی در مورد زندگی خصوصی او در شعرش نیامده است. برخی از پژوهشگران با توجه به اشعار حافظ حدس زدهاند که احتمالاً حافظ فرزندی داشته که او را از دست داده است. پس آنچه ما از زندگینامهی شخصی حافظ در دست داریم اغلب افسانه و داستانهایی است که مردم به خاطر علاقهای که به حافظ داشتهاند، آنها را ساختهاند.
آنجا که حقیقت و اطلاعات تاریخی غایب است، ذهن خلاق ایرانیان این جای خالی را با داستان و افسانه پر میکند. داستان عشق میان حافظ و شاخ نبات از جمله داستانهایی است که هیچ پایه و اساسی در واقعیت ندارد و یکسر افسانهای است که دوستداران حافظ برای او ساختهاند. جایگاه شاخ نبات در میان هواداران حافظ به درجهای است که در هنگام تفألزدن به دیوان حافظ، از شاخ نبات کمک میخواهند و حافظ را به شاخ نباتش قسم میدهند.
جدا از داستان افسانهای حافظ و شاخ نبات، برخی سعی کردهاند که برای شاخ نبات شخصیتی تاریخی در نظر بگیرند و ملک جهان خاتون، شاعر همعصر حافظ را به عنوان شاخ نبات معرفی کنند که با توجه به زندگی وی این برداشت هم یکسر اشتباه است. خود حافظ در شعرش شاخ نبات را به ما معرفی میکند و آن قلم حافظ است.
شهرت این افسانه تا بدانجا بوده است که حمزه سردادور این افسانه را به صورت رمانی جذاب و گیرا به رشتهی تحریر درآورده است.
متأسفانه اطلاعات ما از زندگی حافظ بسیار اندک است و برای اطلاع از آن میتوان به کتابهای تاریخ ادبیات مراجعه کرد.
طاقچه پلی است به دنیای بیکران کتابهای الکترونیکی و صوتی؛ جایی که هر داستان، دری به جهانی تازه میگشاید. چه اهل خواندن باشید، چه شنیدن، هر لحظه و هر کجا میتوانید در دنیای کلمات غرق شوید و از لذت بیپایان کتابها بهره ببرید.
دانلود کتاب از اپلیکیشن طاقچه