لوگو طاقچه
خرید کتاب صوتی با تخفیف
رابطه شمس و مولانا

همه چیز درباره رابطه شمس و مولانا

59 بازدید

جلال‌الدین محمد در ربیع‌الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ در خانه‌ای سرشار از عشق و تقدس به دنیا آمد. پدرش بهاءولد خطیب بزرگ، واعظ و خطیب بزرگ بلخ و مدرس مشهور این شهر بود. بهاءولد در خارج از خانه موعظه‌کننده‌ای اهل ظواهر دین بود و در خانه یک صوفی عارف. مولانا نیز می‌خواست همین روش پدر را در پیش بگیرد، اما روزگار چنین نمی‌خواست.

محمد پنج‌ساله به مکتب‌خانه رفت، مانند دیگر کودکان قرآن و خط و حساب یاد گرفت. دوازده سالش بود که پدرش به بهانه‌ی حج اما به دلیل اختلاف با سلطان محمد خوارزمشاه شهر بلخ را ترک کرد و از دوستانش جدا شد. مولانا سفری طولانی در پیش داشت. او در طول این سفر طولانی شهرهای بغداد، آناتولی (ترکیه امروزی) و لارنده را دید. در لارنده مادر خود را از دست داد و در همین شهر بود که در سن هفده‌سالگی با گوهر خاتون ازدواج کرد. سرانجام در بیست‌ودوسالگی به قونیه رسید. بهاءولد در این شهر فوت کرد.

مولانا پیش از شمس؛ فقیهی محترم در قونیه

مولانا جوانی است بیست‌وچهارساله که سال‌ها زیر نظر پدرش آموزش دیده است و پس از مرگ پدرش اوست که به‌عنوان فقیه قونیه شناخته می‌شود. مولانا به جای پدر بر منبر تکیه می‌کند، مردم را پند می‌دهد، در امور دینی راهنمای ایشان است. سخنرانی‌های مولانا مانند دیگر واعظان و فقیهان نبود، او در سخنان خود از اشعار عرفانی و قصه‌های قرآنی استفاده می‌کرد؛ به علاوه اینگونه نبود که فقط مردم را به انجام کارهای نیک پند دهد، بلکه در مورد ارتباط حاکمان و عالمان با مردم هم سخن می‌گفت و اینگونه بود که هر روز بر تعداد طرفداران و شاگردان مولانا افزوده می‌شد و دیگر او به یک فقیه سرشناس در قونیه تبدیل شده بود. در ابتدا این شهرت برای او خوشایند نبود. روح او سرکش و بی‌قرارِ شعر و شعور روحانی بود. حضور در مجالس شاعران و ادیبان برای او خوش‌تر بود از هم‌صحبتی واعظان. روح او تشنه‌ی اشعار سنایی و عطار بود نه قیل و قال وعظ و پند. حتی چند سال به بهانه تحصیل علوم دینی از قونیه به حلب و دمشق رفت؛ اما پس از بازگشت به قونیه باز مجالس وعظ را از سر گرفت.

پس از گذشت چند سال زندگی مولانا در قونیه با تمام نیروی سرشار سازنده‌ی خود در گذر عادت‌ به زندگی‌ای روزمره تبدیل شد که مانند رودخانه‌ای بی‌خروش و بی‌هیجان سپری می‌شد. کشمکش درونی مولانا هم در استمرار زندگی معمول محو شده بود. از اعماق وجودش صدای شاعری پر احساس بر ضد یک واعظ و فقیه موقر برمی‌خاست، اما او در پس دل‌مشغولی‌های روزانه‌ی خویش صدای این رستاخیز را نمی‌شنید. او گذاشته بود قیل و قال مدرسه بر شور و اشتیاق درونی‌اش غلبه کند. مولانا به رغم کشمکش‌‌های درونی خود در چنگال سرد علم و درس و کتاب اسیر شده بود. نه سروری روحانی در خاطرش می‌شکفت و نه سرودی از جان برخاسته بر لبش می‌گذشت. نه دردی داشت و نه عشقی. مدرسه او را طلسم کرده بود.

داستان شمس و مولانا چه بود؟

یک روز سرانجام طلسمی که مدرسه و لباس فقیهانه بر گرد مولانا به وجود آورده بود، شکست و زندگی مولانا را برای همیشه تغییر داد. رویای زندگی زاهدانه‌ای که مخصوص فقیهان و عالمان دینی از مقابل چشمان او کنار رفت و در زیر نگاه گرم و آتشین غریبه‌ای به نام شمس تبریزی دنیای حقیقت در مقابل چشمانش آشکار شد. این غریبه‌ی سالخورده مردی گمنام بود که تازه به قونیه آمده بود و هیچ‌کس او را نمی‌شناخت.

ملاقات شمس و مولانا

در روز شنبه بیست و ششم جمادی‌الاخر سال ۶۴۲ ه.ق شمس‌الدین محمد تبریزی ملقب به شمس تبریزی وارد قونیه شد. در این زمان مولانا سی‌وهشت‌ساله بود. فقه درس می‌داد و شاگردان بسیار داشت. شاگردانش داستان را اینگونه تعریف کرده‌اند: «آن روز مولانا از مدرسه با افراد زیادی از شاگردان پیر و جوانش به خانه باز می‌گشت. همه‌ی شاگردان از درسی که او آن روز تدریس کرده بود شاد و سرمست بودند و مولانا از اینکه توانسته بود در سنین جوانی به چنان شهرت و محبوبیتی برسد معصومانه احساس رضایت و خرسندی می‌کرد. در همین هنگام عابری ناشناس با لباسی شبیه به لباس تاجرانی که اموال خود را از دست داده‌اند، وارد همان بازار می‌شود، جمعیت را کنار می‌زند و با گستاخی تمام افسار اسبی را که مولانا، فقیه و مدرس سرشناس شهر، سوار آن بوده‌ است، می‌گیرد، در چشمان او که هیچ‌کدام از شاگردانش جرئت نداشتند به آن نگاه کنند، خیره می‌شود و با صدایی که پژواک آن در زیر سقف بازار شنیده می‌شود، سوالی از مولانا می‌پرسد:

– ای صراف عالم معنی! محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطام؟

مولانا پاسخ می‌دهد:

– محمد (ص) سر حلقه‌ی انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟

اما شمس که از این جواب مولانا راضی نبود، فریاد می‌زند:

– پس چرا محمد (ص) می‌گفت: سبحانک ما عرفناک (خداوندا تو پاک هستی و من آنگونه که شایسته است تو را نشناختم) و بایزید می‌گفت: سبحانی ما اعظم شأنی (من پاک هستم و چقدر شأن من بلندمرتبه است)؟

مولانا اگر می‌خواست مانند دیگر فقیهان عمل کند باید در همان لحظه حکم کافر بودن بایزید را صادر می‌کرد اما جانش با عشق و عرفان و اشعار سنایی و عطار گره خورده بود، پس لحظه ای تأمل می‌کند و سپس پاسخ می‌دهد:

– ظرف وجود بایزید بسیار کوچک بود. هنگامی که ذره‌ای از شناخت خداوند در او شکل گرفت، ظرفیت او پر شد و نتوانست معرفت بیشتری به دست بیاورد اما وجود حضرت محمد (ص) مانند دریایی بود که پیوسته در طلب معرفت و شناخت خداوند بود و ظرفیت آن پر نمی‌شد.

پاسخ به این سؤال نه‌تنها برای مولانا بلکه برای هر فقیه دیگری اندکی با عرفان آشنا بود، سخت نبود اما سؤال در میان مردم کوچه و بازار و شاگردان مولانا مطرح شده بود. شاگردان کم سن و سال و بی‌تجربه و احیاناً متعصب مولانا با اینگونه پرسش‌ها و سخنان آشنا نبودند و این رفتار شمس را رفتاری توهین‌آمیز نسبت به مولانا می‌دانستند؛ اما مولانا لحظه‌ای در خود فرو رفت و بعد به مرد ناشناس نگاه کرد. نگاه میان آن دو سریع و کوتاه بود؛ اما همین نگاه‌ها بویی از آشنایی در خود داشت.

نگاه شمس به مولانا می‌گفت: از راه دور به جست‌وجویت آمده‌ام اما تو چگونه‌ می‌خواهی با این بار سنگین فقه که بر دوش می‌کشی به ملاقات «الله» بروی؟

نگاه مولانا به او پاسخ می‌داد: مرا ترک مکن درویش. با من بمان و این بار مزاحم را از شانه‌های خسته من بردار.

مولانا سال‌ها بعد، زمانی که در روزگار هجران از شمس تبریزی به یاد او غزلیات شمس را می‌سرود این مقالات را اینگونه توصیف می‌کند:

مرده بُدم، زنده شدم، گریه بُدم، خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

گفت که دیوانه نئی، لایق این خانه نئی

رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که شیخی و سَری،‌ پیشرو و راهبری

شیخ نیم،‌ پیش نیم، امر تو را بنده شدم

سؤال و جوابی ساده بین آن‌ها رد و بدل شده بود اما تأثیری عمیق در آن‌ها به وجود آورد. این گفت‌وگو آتش عشق را در وجود او شعله‌ور ساخت. این سؤال تمام غرور و تکبر او را به عنوان معلم و فقیه از بین برد. جلال‌الدین محمد از اسب پیاده شد و باقی راه را با آن غریبه‌ی آشنا طی کرد.

در مجله‌ی طاقچه بخوانید:

گوشه چشمی به اشعار عاشقانه مولانا

رابطه شمس و مولانا

ملاقات با شمس اگرچه در نظر شاگردان مولانا اتفاقی نامبارک بود اما به مولانا زندگی تازه‌ای بخشید. مولانا دوست داشت ساعت‌ها هم‌نشین و هم‌کلام شمس تبریزی باشد و برای آنکه رفت‌وآمد شاگردان خودش مانع این همنشینی نشود، شمس و مولانا به خانه‌ی یکی از دوستان مولانا به نام صلاح‌الدین زرکوب رفتند. در خانه‌ی صلاح‌الدین زرکوب شاگرد دیگر مولانا حسام‌الدین چلپی (چلبی) هم حضور داشت و در خدمت شمس و مولانا بود.

در خانه‌ی زرکوب کتاب و دفتر جایی نداشت و مولانا هم در اثر هم‌نشینی با شمس تعلق خاطر خود را به درس و مدرسه فراموش کرده بود. نگاه شمس سرشار از نور الهی بود و لبانش لبریز از سخنانی بود که مولانا هیچ‌گاه نمی‌توانست آن را در کتاب و درس و مدرسه بیابد. مولانا در اثر هم‌نشینی با شمس وارد دنیایی شده بود که از دنیای شاگردان و اطرافیانش بسیار فاصله داشت. وقتی مولانا به حرف‌های شمس گوش می‌داد به دنیایی دور راه می‌یافت؛ دنیای دور که در آن خبری از افق‌های مادی و حسی نبود. مولانا در مدت زمانی که در حضور شمس بود وجود خود را در وجود او در باخت. هر روز که می‌گذشت بیش از روزهای دیگر به شمس علاقه‌ی قلبی پیدا می‌کرد. او را بیش از همه‌ی کسانی که می‌شناخت دوست می‌داشت و اندیشه‌ی او را که نشان‌دهنده‌ی معرفت وشناخت تازه‌ای بود، دوست می‌داشت. مولانا به خاطر او همه‌‌ی چیزهای دیگر را فراموش کرد. به خاطر روح تازه‌ای که شمس در جسم او دمیده بود، درس و وعظ و جاه و شهرت خود را فدا کرد. او آماده بود بدون هیچ تردیدی از همه بگذرد و شهر به شهر به دنبال شمس روانه شود.

جدایی شمس و مولانا؛ چه اتفاقی افتاد؟

مولانا در مقابل شمس یک نوآموز بود و مفتی، فقیه و واعظ مشهور قونیه در مقابل شمس تبریزی مانند کودکی بود که تازه به مدرسه رفته است. گاه برخی شاگردان مولانا به خلوت او و شمس راه پیدا می‌کردند. مولانا در حضور شمس ساکت بود و به سخنان او گوش می‌داد،‌ شاگردان که می‌دیدند مولانا مسحور و مفتون شمس است در پیش‌ِ روی او با شمس خوشرویی می‌کردند اما به دور از چشمان مولانا به او دشنام می‌دادند و او را تهدید به قتل می‌کردند. شمس در بیست و یکم شوال سال ۶۴۳ ه.ق به دلیل همین تهدیدها و بدون آنکه به مولانا بگوید از قونیه رفت. شاگردان مولانا فکر می‌کردند با رفتن شمس مولانا به مدرسه و تدریس باز می‌گردد اما خیالی خام بود. مولانا پس از رفتن شمس از همه روی‌گردان شد. شاگردان که دیدند رفتن شمس تأثیری معکوس داشته است از مولانا عذرخواهی کردند و خواستار بازگشت شمس به قونیه شدند. مولانا پسر خود را به دنبال شمس فرستاد تا او را به قونیه باز گرداند. شمس به قونیه بازگشت و تمام شاگردان و بزرگان شهر به استقبال او آمدند اما این رفتار خوش چندان طولی نکشید. مرگ کیمیا خاتون و آزار شاگردان مولانا باعث شد شمس برای همیشه از قونیه برود.

در مجله‌ی طاقچه بخوانید:

معرفی کتاب‌هایی درمورد شمس تبریزی

آیا شمس و مولانا عاشق هم بودند؟

آنان که با عرفان و تصوف آشنایی دارند می‌دانند که هرکس برای رسیدن به شناخت خدا نیاز به یک معلم و راهنما دارد که در اصطلاح عرفانی به این فرد «پیر یا مرشد» گفته می‌شود. برداشتی که در سال‌های اخیر از رابطه میان شمس و مولانا و تحت تأثیر برخی طرفداران مولانا در غرب از ارتباط میان این دو نفر داشته‌اند، غلط و ناشی از آشنا نبودن با رابطه‌ی میان مرید و مراد در عرفان اسلامی است.

شمس تبریزی پس از بازگشت دوباره به قونیه دل‌بسته‌ی کیمیا خاتون دخترخوانده‌ی مولانا می‌شود. آری شمس تبریزی در شصت‌سالگی عشقی زمینی را تجربه می‌کند. کیمیاخاتون برای شمس که همه‌ی عمر مجرد زندگی کرده است، یک رؤیای زنده یا یک تجربه‌ی روحانی در راه رسیدن به کمال است. شمس تا آنجا دل‌بسته‌ی کیمیاخاتون شد که با وجود تهدید‌ها و دشمنی‌ها در قونیه ماند و با او ازدواج کرد اما این ازدواج در کمتر از یک سال و با مرگ محبوب و معشوقش، کیمیاخاتون، به پایان رسید.

شمس و مولانا چند سال با هم بودند؟

اولین ملاقات شمس و مولانا در سال ۶۴۲ ه.ق بود و شمس در سال ۶۴۴ ه.ق برای همیشه قونیه را ترک کرد. در این میان یک بار شمس قونیه را ترک کرد و به اصرار مولانا به قونیه بازگشت؛ اما در نهایت برای همیشه از قونیه رفت.

تحول مولانا پس از شمس

مثنوی معنوی

نویسنده: مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مولوی

انتشارات: طاقچه

پس از ناپدیدشدن شمس، مولانا هیچ‌گاه دست از جست‌وجو برای یافتن او برنداشت. پس از شمس مولانا هیچ‌گاه به مدرسه و تدریس فقه بازنگشت. او تبدیل شده بود به شاعری که در فراق محبوب و مجالس سماع به یاد شمس تبریزی غزل می‌سراید و به اصرار حسام‌الدین چلپی مثنوی را سرود. اگر شمس نبود ما امروز مولانای شاعر را نداشتیم. 

واقعیت داستان شمس و مولانا؛ افسانه یا تاریخ

مناقب العارفین

نویسنده: شمس الدین احمد افلاكی عارفی

انتشارات: انتشارات دوستان

داستان شمس و مولانا واقعیتی تاریخی است و در زندگی‌نامه‌هایی که برای مولانا نوشته شده است، به دیدار میان شمس و مولانا اشاره شده است. اولین منبع و مستندترین منبع کتابی است به نام «رساله سپهسالار». این کتاب زندگی‌نامه‌ی مولاناست و حدود ۷۰ سال پس از مرگ خود مولانا نوشته شده است. کتاب دیگری که در آن این داستان آمده، کتاب «مناقب العارفین» است که حدود دو قرن بعد از مولانا نوشته شده و این ملاقات را شرح کرده است. پس از آن در همه‌ی کتاب‌هایی که در مورد زندگی‌نامه عارفان است از این دیدار سخن گفته شده است.

در عصر حاضر کتاب پله پله تا ملاقات خدا یکی از بهترین منابع برای زندگی‌نامه مولاناست. رمان‌های تاریخی مانند کیمیاخاتون و ملت عشق اگرچه جاذبه‌های داستانی بسیاری دارند اما حقیقت در آن‌ها بسیار کمرنگ است و در واقع رمان هستند و ارزش تاریخی ندارند.

جمع‌بندی

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی فرزند بهاء ولد است. پدر او فقیه نام‌آوری است که در بیرون خانه به فقه و تدریس علوم دینی می‌پردازد و در خانه سالک و صوفی عاشق است. مولانا جلال‌الدین نیز سعی می‌کند راه پدر را ادامه دهد اما روزگار سرنوشت دیگری را برای او رقم می‌زند. مولانا در ابتدای جوانی سعی می‌کند در کنار درس و آموختن فقه، راه سلوک را نیز طی کند اما به مرور جایگاه اجتماعی‌اش به‌عنوان یک فقیه و مدرس علوم دینی او را از راه عرفان دور می‌کند تا آنکه شمس تبریزی بر سر راه او قرار می‌گیرد و او را به راه عشق باز می‌گرداند. مولانا پس از ملاقات با شمس، تدریس در مدرسه را کنار می‌گذارد و خود شاگرد شمس تبریزی می‌شود تا به او راه رسیدن به خدا را بیاموزد اما شاگردان مولانا که از غیبت استاد خود ناراضی بودند، شمس تبریزی را مجبور می‌کنند تا از قونیه برود. این رفتن نه‌تنها مولانا را به کلاس و مباحث فقه برنمی‌گرداند بلکه اشتیاق او را به دیدار و هم‌صحبتی با شمس بیشتر می‌کند.

پسر مولانا به دنبال شمس می‌ورد و او را به قونیه باز می‌گرداند اما باز حسودان و تنگ‌نظران شمس را می‌آزارند و این‌بار شمس برای همیشه قونیه را ترک می‌کند. پس از شمس صلاح‌الدین زرکوب و پس از او حسام‌الدین چلپی یار و همراه مولانا بودند. مولانا تا آخرین لحظات عمر خویش به یاد مراد و مرشد خود شمس تبریزی بود و دیوان غزلیات شمس خود را با یاد او سرود. مولانا در سن شصت‌و‌هشت‌سالگی درحالی‌که تمام مردم قونیه پیر و جوان، زن و مرد، مسلمان و نصارا در جسم بی‌جان او را همراهی می‌کردند، در قونیه وفات کرد. آرامگاه او پس از گذشت صدها سال از وفاتش زیارتگاه دوستداران ادب و عرفان است.

طاقچه پلی است به دنیای بی‌کران کتاب‌های الکترونیکی و صوتی؛ جایی که هر داستان، دری به جهانی تازه می‌گشاید. در فروشگاه طاقچه، با چند کلیک می‌توانید کتاب دلخواهتان را بخرید و هر لحظه و هر کجا، از خواندن یا شنیدن آن لذت ببرید.

در مجله‌ی طاقچه بخوانید:

کتاب‌‌هایی درباره‌‌ی مولانا

59 بازدید
بستن تبلیغ
خرید کتاب صوتی با تخفیف


اشتراک‌گذاری یادداشت
3.5 2 رای
امتیاز مطلب
guest

0 دیدگاه ها
جدیدترین
قدیمی ترین بیشترین رای
بازخورد داخلی
نمایش همه کامنت ها
یادداشت‌های مشابه

دانلود کتاب از اپلیکیشن طاقچه

نصب طاقچه