نویسنده: مری شلی
مترجم: محسن سلیمانی
انتشارات: انتشارات قدیانی

در این یادداشت از وبلاگ طاقچه، با موضوع نقد فیلم فرانکشتاین ۲۰۲۵ قصد داریم اقتباس گیرمو دلتورو از رمان کلاسیک مری شلی را بررسی کنیم. این فیلم نه صرفاً بازسازی تصویری، بلکه بازخوانی هوشمندانهای از داستان با تمرکز بر دغدغههای انسان معاصر است. دل تورو روابط شخصیتها، ترومای بین نسلی و نقش زن در داستان را پررنگ کرده و تجربهای تازه و متفاوت از فرانکنشتاین ارائه میدهد و با این کار متن کلاسیک را با مخاطب قرن بیستویکم پیوند میزند.
فیلم فرانکنشتاین ۲۰۲۵ به کارگردانی گیرمو دلتورو، یکی از اقتباسهای معاصر از رمان کلاسیک فرانکنشتاین یا پرومته مدرن اثر مری شلی است که تلاش میکند روایت را با تمرکز بر جنبههای دراماتیک و روانشناختی بازخوانی کند. دلتورو که همواره به شخصیتهای طردشده و «هیولاهای انسانی» علاقه داشته، در این پروژه تلاش کرده نسخهای شاعرانه و تاریک از این داستان کلاسیک ارائه دهد.
در این فیلم، اسکار آیزاک در نقش ویکتور فرانکنشتاین ظاهر شده و جیکوب الوردی نقش مخلوق یا هیولا را ایفا میکند. میا گاث در نقش الیزابت حضور دارد و همزمان نقش مادر ویکتور را نیز بازی میکند و کریستف والتس در نقش هنریش هارلندر ایفای نقش کرده است.
داستان فرانکنشتاین پیش از این بارها در سینما اقتباس شده است. از جمله نسخهی کلاسیک فرانکنشتاین (۱۹۳۱) و عروس فرانکنشتاین (۱۹۳۵) به کارگردانی جیمز وِیل که از مهمترین آثار ژانر وحشت کلاسیک بهشمار میروند و همچنین فیلم کمدی–پارودی فرانکنشتاین جوان (۱۹۷۴) به کارگردانی مل بروکس که بازخوانی طنزآمیزی از این روایت ارائه میدهد. نسخهی ۲۰۲۵ دلتورو، در عین پایبندی به طرح اصلی داستان، آن را با دغدغهها و حساسیتهای انسان معاصر بازخوانی میکند و بر ابعاد روانشناختی و اخلاقی روایت تأکید بیشتری دارد.

فیلم «فرانکنشتاین» روایت ویکتور فرانکنشتاین، دانشمندی منزوی و وسواسی است که برای غلبه بر مرگ و فهم راز حیات، پروژهای خطرناک آغاز میکند: خلق موجودی زنده از طریق علم. این تلاش علمی به تولد موجودی منجر میشود که نه کاملاً انسان است و نه بهطور کامل هیولا، بلکه موجودی میان این دو وضعیت.
پس از تولد مخلوق، فیلم بهتدریج بر پیامدهای اخلاقی، روانشناختی و اجتماعی این خلق تمرکز میکند. رابطهی میان خالق و مخلوق، مسئلهی مسئولیت، طرد اجتماعی و تنهایی، در مرکز روایت قرار میگیرند و داستان بهجای تمرکز صرف بر عناصر وحشت، به تراژدی انسان و دیگری میپردازد و در این میان، روابط عاطفی و خانوادگی —یا نبودشان— نقش مهمی در شکلگیری تراژدی داستان دارند.
دل تورو روایت را در فضایی گوتیک و تاریک پیش میبرد و به جای صحنههای شوکآور، روی تجربهی درونی شخصیتها و پیامدهای اخلاقی و عاطفی خلقت تمرکز میکند.
یکی از پرسشهای محوری داستان فرانکنشتاین، چه در رمان مری شلی و چه در اقتباس دلتورو، مسئلهی «هیولا» است: آیا هیولا همان مخلوق است یا انسانی که او را خلق کرده است؟
در رمان مری شلی، پاسخ تا حد زیادی روشن است؛ مخلوق قربانی طرد اجتماعی و بیمسئولیتی خالق است و ویکتور فرانکنشتاین بهعنوان هیولای اخلاقی معرفی میشود. اما نسخهی دلتورو این تقابل ساده را پیچیدهتر میکند و به منطقهای خاکستری اخلاقی وارد میشود.
فیلم، همانند رمان، هیولا را نه موجودی ذاتاً شرور، بلکه محصول شرایط نشان میدهد: موجودی که بدون زبان، خانواده و جایگاه اجتماعی به جهان پرتاب شده است. طردشدن از سوی خالق و جامعه، او را به سوژهای تنها و آسیبپذیر تبدیل میکند که خشونت را بهعنوان تنها شکل ارتباط تجربه میکند.
در این معنا، هیولا بیشتر قربانی فقدان رابطه و معناست تا تجسم شرارت.
بااینحال، فیلم دلتورو از شیطانسازی کامل ویکتور پرهیز میکند. ویکتور نه صرفاً دانشمندی خودشیفته، بلکه سوژهای پشیمان و گناهکار است که در مواجههی پایانی با مخلوقش نشانههایی از آگاهی اخلاقی و عذرخواهی نشان میدهد. این لحظه، مرز میان هیولا و انسان را در شخصیت او مخدوش میکند.
با وجود این پیچیدگی، بار اصلی مسئولیت همچنان بر دوش ویکتور باقی میماند. او خالق پروژهای است که پیامدهای اخلاقی آن را درک نکرده و در برابر مخلوق خود مسئولیتگریزی کرده است. فیلم نشان میدهد که حتی پشیمانی نیز نمیتواند مسئولیت اولیهی خلقت و طرد را از دوش خالق بردارد.
دل تورو علاوه بر رابطهی خالق و مخلوق، نقش جامعه را هم برجسته میکند. مخلوق نه فقط از سوی ویکتور، بلکه از سوی جامعه نیز طرد میشود. ترس از ظاهر متفاوت و ناتوانی در درک او، باعث میشود جامعه او را یک تهدید یا «موجود عجیب» ببیند و همین نگاه، بخشی از تراژدی هیولا را شکل میدهد. در این خوانش، هیولا نه یک فرد، بلکه محصول شبکهای از روابط قدرت، ترس و طرد است؛ و پرسش «هیولای واقعی کیست؟» به پرسشی جمعی بدل میشود.

اقتباس دلتورو از «فرانکنشتاین» در عین وفاداری به طرح کلی روایت مری شلی، تغییرات مهمی در روابط شخصیتها و مسیر تراژدی ایجاد میکند. این تغییرات را میتوان نه صرفاً انحراف از متن اصلی، بلکه نوعی بازآفرینی معاصر دانست که تمرکز روایت را جابهجا میکند.
فیلم همچنان هستهی اصلی رمان را حفظ میکند: دانشمندی که در تلاش برای خلق زندگی، موجودی زنده میآفریند و سپس در برابر پیامدهای اخلاقی و عاطفی این عمل قرار میگیرد. تمهایی چون مسئولیت خالق، تنهایی مخلوق و طرد اجتماعی، همچنان ستونهای اصلی روایت باقی میمانند و دلتورو در این سطح به روح اثر مری شلی وفادار است.
یکی از مهمترین تفاوتها، تصویر خانوادهی ویکتور است. در رمان مری شلی، پدر ویکتور شخصیتی نسبتاً حمایتگر و مهربان دارد، اما فیلم دل تورو او را به پدری سختگیر و تنبیهگر تبدیل میکند. این تغییر، انگیزههای روانشناختی ویکتور را در چارچوب ترومای بین نسلی و تربیت پدرسالارانه بازخوانی میکند و او را از یک دانشمند متعهد و عقلگرای دوران روشنگری به شخصیتی آسیبدیده و وسواسی نزدیک میکند.
مرگ مادر ویکتور، که منبع اصلی عاطفی و امنیت او در کودکی بود، کمبود عاطفی شدیدی ایجاد میکند و نقش مهمی در شکلگیری اضطراب، تنهایی و وسواس او دارد. از منظر فروید، این رابطه و تضادهای پدر-فرزند را میتوان با عقده ادیپ مرتبط دانست، جایی که تنشها و انتظارات پدر بر شکلگیری رفتار و میلهای فرزند اثر میگذارد و الگوهای تکرارشوندهی روابط را در بزرگسالی رقم میزند.
در رمان مری شلی، ویلیام و الیزابت هر دو قربانی انتقام هیولا میشوند، اما در زمانها و شرایط متفاوت. ویلیام در کودکی کشته میشود، قبل از اینکه رابطهی عاشقانهای بین ویکتور و الیزابت شکل بگیرد و الیزابت در شب عروسی و در کنار ویکتور به قتل میرسد. در رمان، الیزابت از ابتدا قرار است با ویکتور ازدواج کند و مسیر تراژدی او کاملاً جدا از ویلیام است.
در نسخهی دل تورو، این منطق بازنویسی میشود. الیزابت قرار است با ویلیام ازدواج کند و اگرچه کششی نسبت به ویکتور دارد، او را رد میکند. مرگ الیزابت نیز برخلاف رمان به دلیل انتقام مخلوق نیست، بلکه بهطور تصادفی و بهدست خود ویکتور رخ میدهد؛ تغییری که مرکز گناه را از مخلوق به خالق منتقل میکند و مسئولیت اخلاقی ویکتور را برجستهتر میسازد.
در رمان مری شلی، الیزابت و دیگر شخصیتهای زن نقش محدودی دارند و بیشتر در حاشیهی روایت تعریف میشوند. در اقتباس دل تورو، اما الیزابت به شخصیتی فعال و اثرگذار تبدیل شده است؛ کسی که صرفاً معشوق یا قربانی نیست، بلکه در شبکهی عاطفی داستان نقش مهمی دارد و حضورش هرچند کوتاه، تاثیری واقعی بر روایت و تراژدیها میگذارد. این بازنمایی معاصر بیش از هر چیز در رابطهی عاطفی میان الیزابت و مخلوق برجسته میشود. بین آنها پیوندی ظریف شکل میگیرد که در رمان مری شلی اصلاً وجود ندارد؛ حضوری که میتوان آن را به تعبیر کارل یونگ، تجسم نوعی «آنیما» دانست؛ بعد زنانهای که امکان همدلی و پیوند انسانی را فراهم میکند. این رابطه حس انسانی مخلوق را عمیقتر میکند و نشان میدهد دل تورو زنانگی را نه بهعنوان حاشیه، بلکه بهعنوان نیرویی اخلاقی و انسانی در مرکز روایت قرار میدهد. این تغییر با حساسیتهای قرن بیستویکم نسبت به نقش زنان همراستا است.
یکی از تفاوتهای بنیادین میان فیلم و رمان، مسئلهی «همدم» برای هیولاست. در رمان، مخلوق از ویکتور میخواهد که برای او موجودی مشابه خلق کند تا از تنهایی رهایی یابد. ویکتور ابتدا تلاش میکند این درخواست را اجابت کند، اما در نهایت از ترس تولد نسلی از هیولاها، مخلوق دوم را پیش چشمان هیولا نابود میکند؛ در فیلم دلتورو، این خط داستانی بهطور کامل حذف شده و تنها بهصورت سربسته به آن اشاره میشود؛ جایی که مخلوق درخواست همدم میکند و ویکتور آن را رد میکند. حذف این بخش، تمرکز فیلم را از مسئله تولیدمثل و ترس از تکثیر «دیگری» به رابطهی یگانه خالق و مخلوق و مسئولیت عاطفی و اخلاقی آنها منتقل میکند.
یکی از مهمترین تفاوتهای اقتباس دلتورو با رمان مری شلی در پایانبندی داستان دیده میشود. در کتاب، مخلوق پس از مرگ ویکتور تصمیم میگیرد خود را نابود کند؛ پایانی تاریک که تراژدی اثر را به نهایت میرساند.
اما در مقابل، پایان فیلم فرانکنشتاین ۲۰۲۵ مسیر متفاوتی را انتخاب میکند. در نسخهی دلتورو، مخلوق نامیراست و در مواجههی پایانی، ویکتور را میبخشد و در میان یخها ناپدید میشود. فیلم با جملهای از لرد بایرون به پایان میرسد: «دل میشکند، اما شکستهدل همچنان به زندگی ادامه میدهد.» این تغییر بر امکان بخشش و زیستن با زخمها تاکید میکند، نه پایاندادن به رنج از طریق نابودی خود.
در مجموع، اقتباس دلتورو در سطح کلی روایت به رمان وفادار میماند، اما در سطح روابط، انگیزهها و منطق تراژدی، بازآفرینی محسوب میشود. فیلم با تغییر روابط عاطفی، بازنویسی مرگها، حذف مسئلهی همدم و تغییر پایان داستان، روایت مری شلی را به بستری برای طرح پرسشهای معاصر درباره ترومای بیننسلی، حضور و تأثیر نیروی زنانه در داستان و مسئولیت اخلاقی علم تبدیل میکند. در این معنا، اقتباس دلتورو بیش از بازنمایی، نوعی گفتوگوی انتقادی با متن کلاسیک است.
یکی از انتخابهای مهم در روایت «فرانکنشتاین» این است که ماجرا فقط از یک زاویه گفته نمیشود. بخشی از داستان را از نگاه ویکتور فرانکنشتاین میبینیم و بخشی دیگر را از نگاه مخلوق. این دو روایت موازی باعث میشوند هیچکدام از شخصیتها کاملاً قهرمان یا کاملاً هیولا به نظر نرسند.
از نگاه ویکتور، مخلوق چیزی است که از کنترل خارج شده؛ تجربهای شکستخورده که به کابوس تبدیل شده و باید از آن فرار کرد. اما وقتی روایت به مخلوق منتقل میشود، ما با موجودی تنها روبهرو میشویم که هرگز فرصتی برای پذیرفتهشدن نداشته است و از همان لحظهی تولد طرد شده است.
دلتورو با روایت دوگانه نشان میدهد که ویکتور، مخلوقش را به همان شکلی طرد میکند که خودش از سوی پدرش تجربه کرده بود. این بازتولید رفتار سرد و خشن پدر، نمونهای از ترومای بین نسلی (Intergenerational Trauma) است؛ تجربههای آسیبزا و سرکوبشده از نسلی به نسل بعد منتقل میشوند و شخصیتها را شکل میدهند. همزمان، این چرخه را میتوان با مفهوم «سایه» در روانشناسی یونگ توضیح داد: بخشی از شخصیت که سرکوب شده یا نادیده گرفته میشود، گویی از طریق نسلها و روابط، دوباره سر بر میآورد و رفتارها و تصمیمات آینده را تحت تأثیر قرار میدهد.
به این ترتیب، «فرانکنشتاین» فقط دربارهی خلق یک هیولا نیست، بلکه دربارهی چرخهای از ناتوانی در دوست داشتن و پذیرفتن دیگری است؛ چرخهای که هم خالق و هم مخلوق را زخمی میکند و رگههایی از تجربهی انسانی، روانشناسی و اخلاق را در خود دارد.

بازیگران «فرانکنشتاین» ۲۰۲۵ با اجرای دقیق و ظریف خود، شخصیتها را از قالبهای کلیشهای فراتر میبرند و به داستان عمق روانی میبخشند. این بازیها نه فقط روایت را جلو میبرند، بلکه حس مخاطب نسبت به شخصیتها و تراژدی آنها را هم تقویت میکنند.
آیزاک ویکتور را انسانی شکننده و پرتنش نشان میدهد، کسی که بین جاهطلبی علمی و احساس گناه و مسئولیت اخلاقی معلق است. نگاههای مردد، مکثهای طولانی و انفجارهای عصبی کنترلشده، تضاد درونی او را به شکل ملموس منتقل میکنند. او به ما نشان میدهد که ویکتور بیش از آنکه صرفاً خالق هیولا باشد، محصول زخمها و تربیت سرد و خشن پدرش است. برخوردهای او با مخلوق، پر از ترس و شرم است؛ انگار با نسخهای از گذشته و شکستهای خودش روبهروست. بازی آیزاک در ملاقات پایانی با مخلوق، جایی که برای نخستینبار پشیمانی و مسئولیتپذیری واقعی در او دیده میشود، ویکتور را از ضدقهرمان یکبعدی به شخصیتی تراژیک تبدیل میکند.
الوردی با حرکات دقیق، نگاههای گاهی معصومانه و گاهی کنجکاو و واکنشهای احساسی، مخلوق را به موجودی انسانی، شکننده و درعینحال قدرتمند تبدیل میکند. خشونت او نه ذاتی است و نه کورکورانه؛ بلکه واکنشی به طردشدگی، فقدان محبت و شرایطی است که مجبورش کرده از خودش دفاع کند. ترکیب آسیبپذیری، معصومیت و گاهی انفجارهای عاطفی، باعث میشود تماشاگر هم با او همدلی کند و هم نسبت به او احساس خطر داشته باشد، بدون اینکه شخصیتش یکبعدی شود.
اگرچه حضور الیزابت کوتاه است، اما میا گاث حضوری نمادین و تاثیرگذار دارد. او تصویری از زن ویکتوریایی را ارائه میدهد که مهربان، اخلاقی و محدود در چارچوبهای اجتماعی است. نگاهها و رفتارهای دقیق و معنادار او، حتی در زمان کم، بار عاطفی زیادی به داستان میدهند و الیزابت را به نمادی از انسانیت و شفقت تبدیل میکنند. او همان امکان رابطه و پذیرش است که میتوانست چرخهی خشونت و طرد را متوقف کند، اما در نهایت حضور کوتاهش هم حس فقدان و تلخی تراژدی را برجسته میکند.
یکی از ویژگیهای مهم «فرانکنشتاین» ۲۰۲۵ این است که جهان فیلم فقط با جلوههای ویژهی کامپیوتری ساخته نشده. دلتورو بخش زیادی از لوکیشنها و دکورها را بهصورت واقعی ساخته و سپس با CGI تکمیل کرده است؛ همین باعث میشود فضاها ملموس، سنگین و گوتیک به نظر برسند، نه مصنوعی و دیجیتالی. آزمایشگاه ویکتور، شهرهای مهآلود و طبیعت تاریک اطراف، همگی بازتابی از ذهن و وضعیت روانی شخصیتها هستند و طراحی صحنه نقش روایی فعالی دارد.
موسیقی متن فیلم را الکساندر دسپلا ساخته؛ آهنگسازی که پیشتر هم در موسیقی متن فیلم شکل آب (The Shape of Water 2017) با دلتورو همکاری داشته است. موسیقی بیشتر از اینکه بر وحشت تأکید کند، بر حس تراژدی، تنهایی و اندوه تمرکز دارد و به فیلم حالوهوایی شاعرانه و اندوهبار میدهد.
بخشی از کتاب صوتی فرانکنشتاین را بشنوید.

فرانکنشتاین
نویسنده: مری شلی
گوینده: مهبد قناعت پیشه
انتشارات: آوانامه
قطعاً بله.
در نگاه اول، تفاوتهای فیلم فرانکنشتاین ۲۰۲۵ دلتورو با رمان مری شلی ممکن است حتی ناامیدکننده به نظر برسند. برای مخاطبی که به متن کلاسیک وفادار است، تغییر روابط شخصیتها و جابهجایی تمرکز اخلاقی داستان میتواند حس فاصلهگرفتن از روح اثر اصلی را ایجاد کند. اما وقتی منطق این تغییرات را در نظر بگیریم، فیلم بهتدریج بهعنوان یک بازخوانی هوشمندانه و معاصر معنا پیدا میکند.
یکی از پرسشهای همیشگی دربارهی اقتباسهای مکرر از متون کلاسیک این است که چرا باید یک داستان بارها بازسازی شود. نسخهی دلتورو نشان میدهد که اقتباس فقط بازسازی بصری یک متن نیست، بلکه نوعی خوانش تازه از آن در بستر دغدغههای زمانه است؛ گفتوگویی میان گذشته و اکنون. فیلم با دخالتهای مؤلفانه، بر جنبههایی تأکید میکند که برای مخاطب قرن بیستویکم معنادارتر است. این جنبهها شامل روابط عاطفی، ترومای نسلی، مسئلهی «دیگری» و طرد اجتماعی و همچنین بازتعریف نقش زنان در روایت فیلم میشوند. در این معنا، اقتباس دلتورو نه بازنمایی صرف، بلکه دمیدن روح قرن بیستویکم در یک متن کلاسیک است؛ حرکتی که «فرانکنشتاین» را از یک داستان گوتیک تاریخی به روایتی معاصر و قابل همذاتپنداری تبدیل میکند.
نقد و بررسی فیلم فرانکنشتاین ۲۰۲۵ نشان میدهد که اقتباس دلتورو وفادار به روح رمان است، اما با نگاهی معاصر روابط و تراژدیها را دوباره شکل میدهد. بازیهای قدرتمند، طراحی صحنهی ملموس و موسیقی دسپلا، تجربهای فراتر از یک اثر ترسناک ارائه میکنند. این فیلم نهتنها مخاطب را با جهان کلاسیک آشنا میکند، بلکه داستان را به دغدغهها و تجربههای انسانی امروز پیوند میدهد و نشان میدهد چگونه یک متن دو قرن پیش میتواند همچنان زنده، مرتبط و برای ما امروز قابل همذاتپنداری باشد.
طاقچه دریچهای است به دنیای کتابهای الکترونیکی و صوتی؛ جایی که با یک کلیک، به دنیایی از داستانها، دانش و تجربههای تازه قدم میگذارید. هر زمان و هرجا که بخواهید، میتوانید کتاب دلخواهتان را در فروشگاه کتاب طاقچه پیدا کنید و بیدرنگ مشغول خواندن شوید. لذت یک کتابخانهی همیشه در دسترس را با خرید کتاب در طاقچه تجربه کنید!
دانلود کتاب از اپلیکیشن طاقچه