با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
سربدار: زندگینامه داستانی شهید محمد فرومندی

دانلود کتاب سربدار: زندگینامه داستانی شهید محمد فرومندی

۴٫۷ از ۳۱ نظر
۴٫۷ از ۳۱ نظر
دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب سربدار: زندگینامه داستانی شهید محمد فرومندی

«سربدار» زندگینامه داستانی شهید محمّد فرومندی، نوشته داوود امیریان (-۱۳۴۹) نویسنده ایرانی است. امیریان بیشتر به خاطر نوشتن رمان‌های نوجوانان در زمینه دفاع مقدس شهرت دارد.

فرومندی جوان روستایی اهل اسفراین بود که در سال ۱۳۶۱ به جبهه اعزام شد و در علمیات متعددی شرکت داشت.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

ده‌ها اسیر ایرانی، دست و پا بسته، بعضی‌ها مجروح و غرقابهٔ خون روی زمین افتاده و از درد پیچ و تاب می خورند. سربازان عراقی مست و لایعقل گرد آن‌ها می‌چرخند. هر از گاهی با لگد و قنداق سلاح‌شان، بر سر و سینه و پهلوی اسرای ایرانی می‌کوبند.

ژنرال عبدالله ماجد قبطانی قد بلند و تنومند، با عینک دودی به چشم، لباس کماندویی بر تن و کلاه برهٔ سرخ بر سر، پوزخند زنان شاهد آزار و اذیت اسراست. او آستین‌های پیراهن‌اش را تا بالای آرنج تا کرده است. سبیل پرپشتی دارد و ردّ یک زخم کهنه بر پیشانی‌اش دیده می‌شود.

ژنرال بر صورت یک اسیر نوجوان آب دهان می‌اندازد. کف پوتین‌اش را بر صورت یک اسیر پیر فشار می‌دهد.

ژنرال رو به سربازان مست عراقی با لحنی خالی از عطوفت انسانی.

ژنرال: می‌خواهم صدای ترکیدن سرهای‌شان را بشنوم!

سربازان عراقی هلهله می‌کنند. می‌رقصند و در همان حال اسرا را روی زمین می‌خوابانند.

یک تانک با سر و صدا در حالی که دود از اگزوزش بیرون می‌زند به اسرا نزدیک می‌شود.

سربازان عراقی، بی‌رحمانه و با خنده‌های حیوانی هلهله می‌کنند. ژنرال مشروب می‌نوشد و از ته دل می‌خندد.

یک افسر از دریچهٔ برجک تانک تا کمر بیرون می‌آید. خنده‌کنان به ژنرال نگاه می‌کند. منتظر اشارهٔ ژنرال است. ژنرال انگشت شصت دست راستش را به طرف زمین می‌گیرد. افسر سلام نظامی می‌دهد. دهان باز می‌کند تا دستور حرکت بدهد که ناگهان تکان سختی می‌خورد. از پشت افسر می‌بینیم که بر پس کلّه او یک سوراخ باز شده و کم‌کم خون از آن می‌جوشد.

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۹)
مرتضی ش.
۱۳۹۹/۰۸/۰۳

🌷 نظر ۱: تاثیرگذارترین بخش کتاب برای من آن قسمت بود که وسوسه شیطان که به تعبیر شهید، «محمد دوم» نام گرفته بود، چه زیرکانه و موزیانه قصد منصرف کردن شهید از تصمیم درستش را داشت! چه وسوسه هایی! «اعوذ

- بیشتر
کتاب باز
۱۳۹۹/۰۷/۲۵

خواندن زندگی شهدا همیشه زیبا و آموزنده است

گمنام
۱۳۹۹/۰۴/۱۹

خیلی کتاب رو دوست داشتم و لذت بردم از مطالعه کتاب و آشنایی با سردار عزیز اسلام حاج محمد فرومندی هدیه به ارواح شهدا صلوات

k.t
۱۳۹۹/۰۳/۰۱

کتاب خوب و مفیدی درباره شهید بود؛ اما کافی نبود. خوندن این کتاب در ذهنم این فکر رو که گویا آدم های حق طلب از هر دو طرف تحت فشار قرار می گیرند، پر رنگ تر کرد. ویژگی های اخلاقی شهید و

- بیشتر
کاربر ۸۷۰۹۳۰
۱۳۹۹/۰۲/۱۰

کتاب خوبی بود

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۸۵)
برگ زیتون در جهان سمبل صلح و صفاست. حالا فرزندان این مملکت لباس زیتونی رنگ به تن کرده‌اند تا با ظلم و ستم مبارزه کنند، تا جهان پر از صلح و صفا شود. به محمّد نگاه می‌کند و لبخند می‌زند.
علیمحمد فخریاسری
او شاگرد من بود. اما از من جلو زد.
مرتضی ش.
ازدواج و مراسم آن به سادگی برگزار شد. من حاضر به خرید لباس عروسی نشدم. کل خرید عروسی‌مان هزار و هشتصد تومان شد! نمی‌خواستیم تجمّل داشته باشیم.
مهدی بخشی
به ایشان گفتم: حاج‌آقا تیر و ترکش زیاد است، بیایید داخل یک سنگر. ایشان گفتند: اگر قرار باشد ترکشی به من بخوره، از همان روزی که آهن‌اش توی معدن بوده روی آن اسم من نوشته شده. قسمت هر چی باشد همان است. هر چه خدا خواست همان می‌شود. یک هو ترکش ریزی به من خورد. حاج‌محمّد گفت: این ترکش قسمت تو بوده.
حــق پرســت
تازه پاسدار شده بودم. این را بی‌ریا می‌گویم، باور کنید بدون وضو به لباس سپاه دست نمی‌زدم. عشقم پاسدار شدن و خدمت کردن بود.
حــق پرســت
چند فانوس از سر در دستشویی‌ها آویزان است. یک نفر آخرین آفتابه را دم در دستشویی آخر می‌گذارد. سپس با جارو شروع به تمیز کردن دستشویی‌ها می‌کند و بعد سطل آب را برداشته و آب می‌ریزد. نجفی از یکی از دستشویی‌ها خارج می‌شود. چشمش به آن شخص می‌افتد. نجفی: (پیش خود) این بندهٔ خدا کیست که نصفه‌شب توالت می‌شورد؟
حــق پرســت
صفایی می‌خندد. صفایی: اگر من مشکلت را حل کنم چی؟ قادری چهره‌اش از خوشحالی برق می‌زند. قادری: جان من راست می‌گویی؟ صفایی: دروغ‌ام چیست؟ اما به ما چه می‌رسد؟ قادری: هر چی که بخواهی. صفایی: من کمی گران حساب می‌کنم. قادری: باشد. هر چی که تو بگویی. صفایی: اول این که تو نماز شبت دعام کنی، دوم این که اگه توفیق قسمت شد و شهید شدی شفاعتم کنی.
حــق پرســت
حسن‌آقا اشک‌هایش را پاک می‌کند و می‌گوید: حاج‌محمّد می‌گفت آن لحظاتی که با شهدا تنها بودم جزو شیرین‌ترین لحظات زندگی‌ام بود. می‌گفت کلّی با شهدا دردودل کردم. راز و نیاز کردم. از ان‌ها خواهش کردم که شفاعتم کنند تا من هم شهید بشوم. محبّیان لبخندزنان می‌گوید: و شهدا زیر قولشان نزدند و حاج محمّد را هم برد
ا.ف،م.ن
آنچه باعث عزت و عظمت شماست، حضورتان در جبهه‌هاست و آنچه وسیلهٔ عذاب وجدان و سرافکندگی، عدم صبر و تحمل‌تان بر مشکلات. شما وارثان خون‌دادگان و خون دل خوردگان هستید و اگر این گونه عمر نگذرانید، ادعای سربازی امام خمینی را نکنید. که او فرزند امام حسین (ع) است.
سياه مشق
مهناز: من تمام حرف‌های شما را قبول دارم. من فقط سه‌تا شرط برای زندگی مشترک دارم. موسی: بفرمایید. مهناز: اول اینکه خرید خانه با شما باشد. دوم این که نمازمان ترک نشود و سوم این که هیچ وقت به هم بی احترامی نکنیم و خدا را در تمام کارها در نظر داشته باشیم.
حــق پرســت

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۲۶۰ صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۰,۰۰۰ تومان
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۱/۰۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۲۵۴-۰۳۲-۴
دسته بندی
تعداد صفحات۲۶۰صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۰,۰۰۰تومان
نوع فایلePUB
تاریخ انتشار۱۳۹۶/۰۱/۰۱
شابک۹۷۸-۶۰۰-۲۵۴-۰۳۲-۴