جین ایر (خلاصه کتاب)

دانلود و خرید جین ایر (خلاصه کتاب)

۴٫۴ از ۱۷ نظر
۴٫۴ از ۱۷ نظر

برای خرید و دانلود   جین ایر (خلاصه کتاب)  نوشته  شارلوت برونته  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت
آقای راچستر سه ماه از اقامتم در عمارت تورنفیلد می‌گذشت و هنوز با ارباب عمارت ملاقات نکرده بودم. بعدازظهری از روزهای ماه ژانویه به سمت دهکده‌ای در نزدیکی تورنفیلد راه افتادم تا نامه‌ای پست کنم. هوا صاف و آفتابی، اما کمی سرد بود، به همین خاطر گام‌های‌ام را به تندی برمی‌داشتم. ناگهان سگی بزرگ و سیاه‌رنگ دوان‌دوان از کنارم گذشت و پشت سرش سواری بر اسب مشکی به سرعت تاخت. بی‌توجه به راهم ادامه دادم، اما لحظه‌ای بعد صدای فریادی من را از حرکت باز داشت. اسب بر سطح یخی سریده و سوارش را زمین زده بود. سگ با خشونت پارس می‌کرد و دور مرد می‌چرخید. سراسیمه به سمت مرد دویدم. - کاری از دست من برمی‌آید قربان؟ مرد که از درد به خود می‌پیچید پاسخ داد: «فکر می‌کنم پای‌ام شکسته.» او مردی حدودا سی‌وپنج ساله و نه چندان خوش‌چهره بود، اما صورتی مستحکم و نگاهی جدی داشت.
آسو:))) سهمیه
رو به او گفتم: «همین حالا کسی را از عمارت تورنفیلد برای کمک می‌آورم.» مرد پرسید: «در عمارت تورنفیلد زندگی می‌کنید؟» پاسخ دادم: «در تورنفیلد معلم سرخانه هستم.» مرد دستش را روی شانه‌ی من گذاشت و به زحمت خودش را از اسب بالا کشید. سپس رو به من گفت: «هر چه سریع‌تر به خانه برگردید. از کمکتان متشکرم.» مسیرم را به سمت دهکده پیش گرفتم تا نامه‌ام را پست کنم. به تورنفیلد که بازگشتم، هوا تقریبا تاریک شده بود و چراغ‌های بزرگ خانه در تاریکی می‌درخشید. قدم به داخل خانه گذاشتم و همان‌لحظه سگی بزرگ و سیاه به سمتم دوید؛ آن سگ را پیش‌تر دیده بودم. از یکی از خدمتکاران راجع به سگ پرسیدم. او پاسخ داد: «این سگ متعلق به آقای راچستر است. ایشان به خانه برگشته‌اند، اما در راه اسبشان روی یخ لغزیده و پای‌شان آسیب دیده.»
آسو:))) سهمیه
لبخند زدم. پس بلاخره ارباب تورنفیلد به خانه بازگشته است. با این حال آن شب دیگر آقای راچستر را ندیدم. *** فردای آن روز آقای راچستر یکی از مستخدم‌ها را سراغ من فرستاد. لباس مرتبی پوشیدم، موهای‌ام را به دقت شانه زدم و به سالن اصلی رفتم. آقای راچستر بر صندلی بزرگی نشسته بود و پای راستش را روی چارپایه‌ی کوچکی دراز کرده بود. دو طرف او نیز خانم فرفکس و آدل نشسته بودند. خانم فرفکس رو به آقای راچستر گفت: «ایشان دوشیزه ایر هستند.» آقای راچستر بی‌لبخند یا هیچ نشانی از آشنایی به صندلی کوچکی روبروی آتش اشاره کرد و من نشستم.
آسو:))) سهمیه
- اهل کجا هستید؟ - من از مدرسه‌ی لوود آمده‌ام. پدر و مادر یا خانه‌ای ندارم و به مدت هشت سال در لوود زندگی کرده‌ام. آقای راچستر سر تا پای‌ام را برانداز کرد و گفت: «هشت سال! اما شما خیلی جوان هستید.» پاسخ دادم: «من هجده سال دارم.» خانم فرفکس رو به آقای راچستر گفت: «دوشیزه ایر معلم بسیار خوبی هستند.» آقای راچستر برای اولین بار لبخند زد.
آسو:))) سهمیه
پس از آن به مدت چند روز آقای راچستر را ندیدم، تا که عاقبت شبی آقای راچستر یکی از خدمتکاران را سراغم فرستاد تا در سالن اصلی به او بپیوندم. بی هیچ کلامی کنار آتش مقابل او نشستم. آقای راچستر مدتی موشکافانه به من خیره شد، سپس گفت: «دوشیزه ایر، نگاه شما به من عجیب است. به نظرتان مرد خوش‌قیافه‌ای می‌آیم؟» - خیر قربان. - مهربان چطور؟ به نظرتان من مرد مهربانی هستم؟ باز پاسخ دادم: «به نظرم این‌طور نمی‌آید قربان. شما به ندرت لبخندی بر لب می‌آورید.» آقای راچستر نگاهش را به من دوخت. - حق با شماست. من زندگی سختی داشته‌ام؛ با آدم‌های بدی ملاقات کرده‌ام، خودم هم چندان انسان بی‌گناهی به حساب نمی‌آیم. عمارت تورنفیلد به من تعلق دارد، اما از آن منتفرم.
آسو:))) سهمیه
از جا برخاستم و گفتم: «دیروقت است. باید آدل را به تختش ببرم.» آقای راچستر پرسید: «از من می‌ترسید دوشیزه ایر؟» پاسخ دادم: «این‌طور نیست، اما حرف‌های شما به گوشم عجیب می‌آید و برای‌ام قابل درک نیست.» آقای راچستر لبخند زد. - شما هنوز خیلی جوان هستید. آدل را به بستر ببرید، صحبت‌های‌مان را فردا ادامه می‌دهیم. *** پس از آن شب، آقای راچستر چندین بار من را فراخواند و با هم گفت‌وگو کردیم. او مردی باهوش و با تجربه بود و از هم‌صحبتی با او لذت می‌بردم. اما اندوهی در صدای‌اش بود که آن را درک نمی‌کردم. او صاحب و ارباب عمارت زیبای تورنفیلد بود و با این حال به آن نفرت می‌ورزید؛ نفرتی شدید که دلیلش برای‌ام ناشناخته بود.
آسو:))) سهمیه
آتش شبی از شب‌های ماه نوامبر، بی‌آن‌که خواب به چشمم بیاید در تخت‌خوابم غلت می‌زدم که صدایی از پشت در اتاق به گوشم خورد. آهسته پرسیدم: «کی آن‌جاست؟» اما به جای پاسخ قهقه‌ای عجیب از پشت در به گوشم خورد. از تخت بیرون آمدم و گوشم را به در فشردم. صدای پای کسی را شنیدم که از پله‌ها بالا می‌رفت و بعد صدای بسته شدن دری به گوشم رسید. صدای خنده‌ای را به یاد آوردم که با خانم فرفکس در طبقه‌ی آخر شنیده بودیم. حتما این صدا هم متعلق به گریس پول بود، اما چرا نیمه‌شب داشت در راهروها پرسه می‌زد؟ تصمیم گرفتم خانم فرفکس را از ماجرا مطلع کنم. از اتاق که بیرون رفتم، بلافاصله متوجه دودی شدم که از اتاق آقای راچستر بیرون می‌آمد. به سمت اتاق دویدم. پرده‌های دور تخت در آتش می‌سوخت و آقای راچستر میان آتش و دود بی‌هوش افتاده بود. سراسیمه پارچ آب کنار تخت را روی آتش پاشیدم و محکم آقای راچستر را تکان دادم. چشم‌های‌اش آهسته باز شد و ناگهان بیدار و هشیار روی تخت نشست.
آسو:))) سهمیه
- چه شده جین؟ نفس‌نفس‌زنان پاسخ دادم: «آتش! تختتان آتش گرفته بود! جین پول می‌خواست شما را بکشد!» آقای راچستر به سرعت برخاست و باقی‌مانده‌ی آتش را با پا خاموش کرد. سپس رو به من چرخید و گفت: «پنجره را بازکن و همین‌جا بمان.» پس از مدتی نسبتا طولانی آقای راچستر به اتاق برگشت. چهره‌اش از قبل آرام‌تر به نظر می‌رسید. - نگران نباش جین. گریس پول امشب به کسی آسیب نمی‌رساند. نفس راحتی کشیدم، ایستادم و گفتم: «بسیار خوب. شب خوش قربان.» اما پیش از آن‌که بتوانم از اتاق بیرون بروم آقای راچستر دستم را گرفت و با لحنی آرام و مهربان گفت: «ممنونم جین. تو امشب جان من را نجات دادی.» سراسیمه دستم را از دست او بیرون کشیدم، شب‌بخیر گفتم و به اتاقم بازگشتم. با این که بسیار خسته بودم اما خواب به چشمانم نمی‌آمد. حوادث آن شب از ذهنم پاک نمی‌شد، به خصوص چهره‌ی آقای راچستر وقتی دستم را گرفته بود. برای مدتی طولانی به آقای راچستر فکر کردم تا عاقبت به خواب رفتم.
آسو:))) سهمیه
فردای آن روز آقای راچستر کسی را سراغ من نفرستاد. عصرهنگام با خانم فرفکس مشغول نوشیدن چای بودیم که گفت: «هوا برای سفر مناسب است. آقای راچستر سفر خوبی پیش رو خواهد داشت.» متعجب پرسیدم: «آقای راچستر به سفر رفته‌اند؟» خانم فرفکس پاسخ داد: «ایشان برای چند هفته نزد دوستانشان در اینگرام پارک رفته‌اند. تعداد زیادی از دوستانشان آن‌جا هستند.» کنجکاوی امانم نداد و پرسیدم: «آیا میان دوستانشان بانوان جوان هم وجود دارند؟» - آقای راچستر با بانوان جوان زیادی دوست هستند. دوشیزه بلانش اینگرام هم آن‌جا حضور خواهد داشت. او بانوی جوان و بسیار زیبایی است و مدت زیادی است که با ارباب در ارتباط است.
آسو:))) سهمیه
- آقای راچستر قصد دارند با دوشیزه بلانش ازدواج کنند؟ خانم فرفکس لبخندی زد و سری تکان داد. - چه کسی می‌داند؟! با احساس سنگینی عجیبی در قلبم به اتاقم برگشتم و مقابل آینه، به خودم خیره شدم. من زیبا نبودم و پدرومادری نداشتم. معلم سرخانه‌ی فقیری مثل من نباید فکر و خیالی به ذهنش راه بدهد. سرم را تکان دادم. باید آقای راچستر را از ذهنم بیرون می‌کردم.
آسو:))) سهمیه