جین ایر (خلاصه کتاب)

دانلود و خرید جین ایر (خلاصه کتاب)

۴٫۴ از ۱۷ نظر
۴٫۴ از ۱۷ نظر

برای خرید و دانلود   جین ایر (خلاصه کتاب)  نوشته  شارلوت برونته  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت
عمارت تورنفیلد تابستان سال ۱۸۳۳، هجده‌ساله بودم که دوشیزه تمپل لوود را ترک کرد. دیگر وقت آن رسیده بود که من نیز لوود را ترک کنم و قدمی به سمت زندگی واقعی بردارم؛ شاید به عنوان معلم سرخانه. طولی نکشید که پاسخی برای آگهی‌ام در روزنامه دریافت کردم. نامه‌ای از طرف خانم فرفکس، از عمارت تورنفیلد، واقع در هفتاد مایلی لوود به دستم رسید که برای دختر کوچکی به معلم سرخانه نیاز داشت. برای رسیدن به تورنفیلد سفری چند روزه پشت سر گذاشتم. پس از رسیدن به مقصد، مستخدمی خوش‌رو من را به سالن اصلی راهنمایی کرد. در سالن اصلی، مقابل شومینه زن میان‌سال و خوش‌لباسی نشسته بود که به نظرم خانم فرفکس آمد. - شما باید دوشیزه ایر باشید! حتما خسته هستید. کمی کنار آتش بنشینید تا مستخدم برایتان غذا بیاورد. خانم فرفکس جای‌اش را مقابل آتش به من داد و به گرمی از من پذیرایی کرد. غذای‌ام که به پایان رسید، پرسیدم: «امشب دوشیزه فرفکس را ملاقات خواهم کرد؟» خانم فرفکس با ملایمت لبخند زد و سرش را به مخالفت تکان داد.
آسو:)))
آغاز داستان من ده‌ساله بودم و نزد دایی‌ام و همسرش، خانم و آقای رید، در عمارت گیتس‌هد زندگی می‌کردم. دایی‌ام مرا بسیار دوست می‌داشت، اما همسر او و دایی‌زاده‌های‌ام، جان و الیزا، از حضور من در خانه‌شان خوشحال نبودند. سال ۱۸۲۵ بود که دایی‌ام در اثر بیماری درگذشت و زندگی روی دشوارش را نشانم داد. سال‌ها پیش پدر و مادرم را از دست داده بودم و حالا از حمایت تنها خویشاوندم نیز محروم مانده بودم. روزی از روزهای بارانی ماه دسامبر، به کتابخانه‌ی بزرگ عمارت پناه برده بودم تا تنهایی‌ام را با یکی از کتاب‌های بی‌شمار کتابخانه پر کنم، اما صدای پسردایی‌ام ذهنم را برآشفت. او فریادزنان من را صدا می‌زد: «جین! جین ایر؟ کجا قایم شده‌ای؟» بیهوده کوشیدم خودم را در گوشه‌ای از کتابخانه پنهان کنم، اما طولی نکشید که جان من را از مخفی‌گاهم بیرون کشید. - کتاب من دست تو چه‌کار می‌کند؟ همین حالا پسش بده! جان کتاب را از دستم بیرون کشید و آن را به سرم کوبید. با عصبانیت فریاد زدم، اما او من را به عقب هل داد و بار دیگر کتاب را محکم بر سرم کوبید. با این کارش طاقتم طاق شد؛ لگدی به سمتش پراندم و موهای‌اش را محکم کشیدم.
آسو:)))
- مادر کمکم کنید! جین من را می‌زند! جیغ و فریاد جان، خاله رید را به کتابخانه کشاند. او با خشونت من را از جان دور کرد و ضربه‌ای محکم به گوشم نواخت. دل‌شکسته و هق‌هق‌کنان فریاد زدم: «جان کتاب را به زور از دستم گرفت و من را کتک زد! از او متنفرم! از همه‌تان متنفرم! می‌خواهم از گیتس‌هد بروم... برای همیشه!» خاله رید با خشم و نفرت به من خیره شد و پاسخ داد: «کجا می‌خواهی بروی؟ تو نه پدرومادر داری و نه خانواده‌ای غیر از ما. اگر وصیت شوهر مرحومم نبود لحظه‌ای در این عمارت نگهت نمی‌داشتم.» او برای دقیقه‌ای به فکر فرو رفت، سپس ادامه داد: «یکی از دوستان من آقای براکل‌هرست مدرسه‌ای دارد که در آن از بچه‌های سرکشی مثل تو نگهداری می‌کند. تو را آن‌جا می‌فرستم تا هم به آرزوی‌ات برسی، هم کمی ادب شوی.» آن شب را در تنهایی و ترس، در اتاق قدیمی دایی‌ام و روی تختی گذراندم که او آخرین نفس‌های‌اش را بر آن کشیده بود.
آسو:)))
چند روز بعد آقای براکل‌هرست به عمارت گیتس‌هد رسید. او مردی بلندقامت و سیه‌چرده بود، با نگاهی تیره و چهره‌ای خشن. او با خشونت به چشم‌های‌ام خیره شد و گفت: «جین ایر، خداوند بچه‌های سرکش و گستاخ را دوست ندارد و آن‌ها را به جهنم می‌فرستد.» نگاهم را با جسارت به او دوختم و پاسخ دادم: «پس خداوند جان رید را هم به جهنم می‌فرستد، چون کتکم می‌زند و سرم فریاد می‌کشد.» - تو نباید دروغ بگویی جین ایر. خداوند دروغ‌گوها را دوست ندارد. تو را با خود به مدرسه‌ی لوود می‌برم تا آن‌جا ادب و تربیت یادت بدهند. - لطفا من را با خود ببرید. من می‌خواهم برای همیشه از گیتس‌هد بروم. قول می‌دهم که در مدرسه خوش‌رفتار باشم و سخت تلاش کنم. *** دو هفته بعد به تنهایی گیتس‌هد را ترک کردم و به سمت مدرسه‌ی لوود راه افتادم.
آسو:)))
مدرسه‌ی لوود شبی از شب‌های سرد ژانویه به مدرسه‌ی لوود رسیدم. خدمتکاری که به استقبالم آمده بود، من را به اتاق بزرگی هدایت کرد که چندین تخت در آن قرار داشت و روی هر تخت دختری به سن‌وسال من خوابیده بود. به سرعت لباس خواب به تن کردم و طولی نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم. هنوز سپیده نزده بود که با صدای زنگ بلندی از خواب برخاستم و در تاریک و روشن اتاق، به دخترانی چشم دوختم که سراسیمه لباس می‌پوشیدند و دست و صورت خود را با آب یخ‌زده شست‌وشو می‌دادند. پیراهنی قهوه‌ای و یک جفت کفش سنگین و زشت کنار تختم قرار داشت. سراسیمه دست‌وصورتم را شستم، لباس تازه‌ام را پوشیدم و به دسته‌ی دخترها پیوستم. از آخرین وعده‌ی غذایی‌ام مدت زیادی می‌گذشت و به شدت گرسنه بود. صف دخترها من را به سالن غذاخوری بزرگی هدایت کرد و آن‌جا با غذای بدبو و بدطعمی به سختی شکمم را سیر کردم. یکی از دخترها گفت: «باز هم غذا را سوزانده‌اند...» اما صدای‌اش میان فریاد یکی از معلم‌ها گم شد. - همه‌گی برپا! ساکت باشید!
آسو:)))
ساکت و مطیع پشت سر معلم راه افتادیم به کلاس درس بزرگی وارد شدیم. مدرسه شامل هشتاد دانش‌آموز و چهار کلاس بود که همگی در یک کلاس بسیار بزرگ برگزار می‌شد. دختراهای بزرگ‌تر کلاس چهارم بودند، اما من میان کلاس‌اولی‌ها نشستم. چهار معلم وارد کلاس شدند و درس خسته‌کننده بلافاصله شروع شد. چهارساعت بعد خسته و کسل از درس برای استراحتی کوتاه به هوای سرد بیرون قدم گذاشتیم، اما طولی نکشید که زنگ درس باز نواخته شد و به کلاس بازگشتیم. سه هفته از آغاز زندگی من در مدرسه می‌گذشت که سرپرست مدرسه دوشیزه تمپل، به همراه آقای براکل‌هرست به مدرسه آمدند. در سالن اصلی، وقتی همگی به احترامشان ایستادیم، من سعی کردم پشت یکی از دخترهای سال‌بالا پنهان شوم تا از چشم آقای براکل‌هرست دور بمانم. آقای براکل‌هرست دور سالن چرخی زد و چهره‌ی ساکت تک‌به‌تکمان را از نظر گذراند. چیزی نمانده بود بی‌آن‌که متوجه من شود از کنارمان عبور کند، اما همان لحظه کتابم از دستم به زمین افتاد و توجه او را جلب کرد. آقای براکل‌هرست مقابلم ایستاد و گفت: «آه، دخترک تازه‌وارد! بیا این‌جا جین ایر.»
آسو:)))
سپس دو دختر سال‌بالایی را با دست فراخواند. - شما دوتا. یک صندلی بیاورید تا جین ایر روی آن بایستد. سپس رو به صف دانش‌آموزان و معلمین ایستاد و گفت: «همه‌تان به جین ایر نگاه کنید! این دختر بدرفتار، شرور و دروغ‌گوست باید تقاص گناهانش را پس بدهد. هیچ‌کس حق ندارد با جین ایر هم‌کلام شود؛ نه دوشیزه تمپل، نه معلم‌ها و نه هیچ‌یک از شما دخترها!» *** آن بعدازظهر به مدت دو ساعت با چشم‌های گریان روی صندلی ایستادم. از این‌که مقابل تمام دانش‌آموزان تحقیر شده بودم دلم شکسته بود و بیش از آن، بابت تهمت‌های آقای براکل‌هرست، آن هم مقابل دوشیزه تمپل خشمگین بودم. اما همان شب پس از این‌که تنبیهم به پایان رسید، دوشیزه تمپل من رابه اتاق خود برد و با محبت و توجهی که نشانم داد، ثابت کرد که تهمت‌های آقای براکل‌هرست تأثیری روی او نگذاشته است.
آسو:)))
ساختمان لوود بسیار کهنه و قدیمی بود و آقای براکل‌هرست، علی‌رغم ثروتش، کم‌ترین امکانات را از دانش‌آموزان دریغ می‌کرد. نه از لباس گرم خبری بود و نه غذای کافی؛ و به این خاطر بود که با از راه رسیدن بهار، انواع بیماری‌های واگیردار بین دانش‌آموزان شایع شد و بسیاری را به خانه‌های‌شان برگرداند؛ سفری که بازگشت نداشت. در اولین بهار اقامت من در لوود، وضعیت چنان وخیم شد که معلم‌ها کلاس درس را تعطیل کردند و به پرستاری تمام‌وقت از دانش‌آموزان بیمار مشغول شدند. سال بعد مدرسه‌ی لوود به ساختمانی جدید منتقل شد که نسبت به ساختمان سرد و نمور پیشین پیشرفت بزرگی به حساب می‌آمد و با بهبود شرایط، زندگی برای معلم‌ها و دانش‌آموزان لوود آسان‌تر شد. طی شش سالی که به عنوان دانش‌آموز و دو سالی که به عنوان معلم در لوود اقامت داشتم، نه یک‌بار به گیتس‌هد بازگشتم و نه حتی نامه‌ای از خانواده‌ی رید دریافت کردم.
آسو:)))
- نه... نه! من فقط بر امورات خانه نظارت می‌کنم. شاگرد شما دوشیزه آدل، دخترخوانده‌ی آقای راچستر است. ادوارد راچستر ارباب و صاحب عمارت تورنفیلد است و دوشیزه آدل تحت سرپرستی اوست. این‌جا عمارت محبوب ارباب نیست، بنابراین معمولا در سفر به سر می‌برند یا در خانه‌های دیگرشان اقامت دارند. ایشان به ندرت این‌جا سر می‌زنند. خانم فرفکس که خستگی حاصل از سفر را در چهره‌ی من تشخیص داده بود، به همین توضیحات اکتفا کرد و اتاقم را نشانم داد. طولی نکشید که به خوابی آرام فرو رفتم. صبح روز بعد با طلوع آفتاب برخاستم و کمی در باغ روبروی عمارت قدم زدم. تورنفیلد عمارت بسیار زیبایی بود. کمی که گذشت خانم فرفکس من را به میز صبحانه فراخواند. پس از صبحانه با دوشیزه آدل به اتاق مطالعه رفتیم. او دخترکی حدودا هشت‌ساله و زیبا بود که به زبان فرانسه با من صحبت می‌کرد. آدل پیش از مرگ مادرش، نزد او در پاریس زندگی می‌کرد. بعداز ظهر آن‌روز خانم فرفکس من را در سرتاسر عمارت چرخاند و به طبقه‌ی آخر عمارت راهنمایی‌ام کرد تا منظره‌ی زیبایی مراتع اطراف را نشانم دهد. در راه بازگشت از طبقه‌ی آخر، از راهروی باریکی عبور می‌کردیم که صدایی شبیه به ناله به گوشم خورد.
آسو:)))
کنجکاو پرسیدم: «شما هم صدا را شنیدید؟» خانم فرفکس نگاهم را با سردرگمی پاسخ داد و تقه‌ای به در یکی از اتاق‌های نزدیک زد. زنی مستخدم در را باز کرد. خانم فرفکس گفت: «گریس، لطفا سروصدا نکن.» گریس نگاهی به خانم فرفکس انداخت، سری تکان داد و در اتاق را بست. خانم فرفکس رو به من چرخید با لبخندی اطمینان‌بخش گفت: «گریس پول در این طبقه کار می‌کند، گاهی هم با خودش حرف می‌زند و می‌خندد. جای نگرانی نیست.»
آسو:)))