
بریدههایی از کتاب شهر کوچک ما
۳٫۶
(۱۰۱)
«هرکس به خونههای ما چپ نیگا بکنه، حوالهش با این کارده!»
Maryam Bagheri
آفتاب که پهن میشد، خنکای صبح را میمکید.
s.ahmad Mousavi
، ما تو کوچه «ترنا» بازی میکردیم و تو نخلستان میدویدیم و از رو شاخههای کمعرض آب میپریدیم و میراندیم تا لب رودخانه و تو بریدگیهای کنار رودخانه مینشستیم و به صدای آب و صدای پای بچهها، که هو میکشیدند و میآمدند تا پیدامان کنند، گوش میدادیم،
Maryam Bagheri
یکرشته موی شبق مانند از زیر عبای روی جسد بیرون افتاده بود و میلرزید. عبای سیاه آفاق بود. موی آفاق بود که برق میزد، که نرم و موّاج بود.
marzieh
ـ اون وقت خیال نمیکردیم که این طوری جدی باشه!
ناصر دوانی به زبان آمد:
ـ مرض ریزهریزه میآد... همه یهو وبا نمیگیرن...!
Andisheh Hassanpoormir
و من خیال کردم که میدانگاهی جوع دارد و دهان نفتی خود را بازکرده است که ریزهریزه شهر را ببلعد
neda
ته کوچه را نگاه کردم، پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش میکشیدم.
neda
و آفاق بود که گفت: «خدا ذلیلشون کنه... دیگه پناهی نداریم!...»
که نخلها را بریده بودند و شاخهها را پرکرده بودند و تاریکی سنگین میشد و پوستهٔ خاکستری، گلهای مخملی آتش را خفه میکرد.
Fate
با سر چوب کوتاهی زدم به پرش که کنار رود تا اگر تخم کرده است، ببینم. کبوتر بالش را تکان داد و گردن کشید و پف کرد و با نوک کوتاهش به چوب حمله کرد. خصمانه حمله کرد.
علیرضا گلرنگیان
مرض ریزهریزه میآد... همه یهو وبا نمیگیرن...!
mairam_h.tk
حالا دیوار آجری شکری رنگی، رودخانه را از ما بریده بود و زخم زردرنگ میدان نفتی پشت خانههای ما، سرباز کرده بود و دویده بود تو کوچهها و دو رشته لولهٔ قیراندود، مثل دو مار نر و ماده، از حاشیهٔ انبوه نخلهای دوردست خزیده بود و آمده بود تو میدانگاهی و پایههای چوبی مالیده به نفت، مثل چوبههای دار، جابهجا تو خیابان بزرگ شهر کوچک ما نشسته بود
neda
ته کوچه را نگاه کردم، پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش میکشیدم.
ابوالفضل رجایی زاده
رو کبوتر خانه چندک زده بودم که شیخ شعیب از لای لنگههای بیقوارهٔ در خانه سرید تو و پیشتر که آمد، نور زرد لامپا باپوست سوختهٔ چهرهاش درهم شد و بینی و پیشانی و گونههاش شکل گرفت. اسب سم به زمین کوفت و منخرینش لرزید و دمش افشان شد و خواج توفیق، بست آخر را چسبانده بود و با زنش بود که: «پنجتا حقهٔ سه خط ناصرالدینشاهی از بصره آوردن...»
Vaseghi Mohsen
پوزهٔ بولدوزر که بالای تیغهٔ پهن و برّان بود، به جلو رانده شد و از روی خرابهٔ دیوار کشیده شد تو خانه.
پدرم گونی را به دوش کشید و گفت:
ـ یالا پسرم... یالا راه بیفت!
گونی سنگین بود، بهزحمت بلندش کردم و پشتم را زیرش خم کردم و هنوز از در خانه بیرون نرانده بودم که لانهٔ کبوترهام مثل حباب کف صابون رو تیغهٔ صاف و براق بولدوزر از هم پاشید.
سید مهدی حسینی
دیگر عطر گس نخلستان با بوی شرجی قاطی نبود و سایهٔ دکل فولادی بلندی که در متن آبی آسمان نشسته بود، روچینهٔ گلی خانهٔ ما میشکست و میافتاد تو حیاط دنگال و تا لب گودال خانه که مخمل قصیلی علفهای خودرو رنگش زده بود، سر میخورد و تو میدانگاهی پشت خانههای ما، سروصداها تو هم بود و رنگ لاجوردی لباس کارگران، بارنگ سفید ملایم صندوقهای بزرگ تختهای که زیر میخکشها و دیلمها از هم متلاشی میشد، تو هم بود و بالا که نگاه میکردی، رشتههای مفتولی سیم بود که نگاه را میکشید و به چشمت اشک مینشاند. انگار که میل سرد سورمه به چشمت نشسته باشد.
سید مهدی حسینی
ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر تا آنجا که با آبی آسمان درهم شد.
ته کوچه را نگاه کردم، پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش میکشیدم.
کاربر ۲۰۲۹۰۱۵
ته کوچه را نگاه کردم، پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش میکشیدم.
:)
صد نفر بودند، صدوپنجاه نفر بودند که صبح علیالطلوع آمده بودند با تبرهای سنگین، و غروب که شده بود، انگار که پشت خانههای ما هرگز نخلستانی نبوده است.
Reza Mahdavian
«میدونم که همه پشت سرم حرف میزنن، اما میخوام بدونم نوروز رو که بردن نظمیه، کی بالاش دراومد؟»
نوروز را که برده بودند، همه بهتشان زده بود و هیچکس لب نترکانده بود و این بود که موسی حساب کار خود را کرده بود.
ـ ...اگه بالاش درمیاومدین، اگه اقلاً سروصدا راه مینداختین که دلم قرص میشد، به قول شما کاردم رو غلاف نمیکردم و میدیدین که همهش قمپز نبوده و میدیدین که اون فرنگی دیلاغ رو چطوری مثه گوشت قربونی آش و لاش میکردم!
صدای بم پدرم انباشتگی اتاق را خراش داد.
ـ موسی حق داره... موسی...!
یدالله رومزی حرف پدرم را برید؛
ـ اون وقت خیال نمیکردیم که این طوری جدی باشه!
Shirin
مرض ریزهریزه میآد... همه یهو وبا نمیگیرن...!
Shirin
کبوتر را نگاه کردم که بالهاش را خواباند و قیقاج آمد تا بالای خرابههای خانهٔ ما، بعد اوج گرفت و دور زد و دور زد.
Shirin
ظهر که شد پدرم آمد. ازش التزام گرفته بودند که تا آخر هفته خانه را خالی کند و تا آخر هفته، دو روز دیگر باقیمانده بود.
Shirin
کبوتر را نگاه کردم که بالهاش را خواباند و قیقاج آمد تا بالای خرابههای خانهٔ ما، بعد اوج گرفت و دور زد و دور زد. انگار که خانه را نمیشناخت و انگار که سرگردان بود
Shirin
بامداد یک روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهای بلندپایه. آفتاب که زد، از خانهها بیرون زدیم و در سایهٔ چینههای گلی نشستیم و نگاهشان کردیم. هر بار که دار بلند درختی با برگهای سرنیزهای تو درهم و غبارگرفته، از بن جدا میشد و فضا را میشکافت و با خشخش بسیار نقش زمین میشد
Shirin
از خانه که زدم بیرون، آنطرف رودخانه پیدا بود که از نخلهای انبوه سیاهی میزد و نور ماه تو رودخانه شکسته بود و تو میدانگاهی کنار خانههای ما، جابهجا تنههای درخت کوت شده بود که روز بعد، هژده چرخهها، همراه عملهها آمدند و بارشان کردند و بعد، یک هفته طول کشید تا میدانگاهی را شن و ماسه ریختند و نفت پاشیدند. نفتِ تازه زیر آفتاب داغ برق میزد و بخار میکرد.
Shirin
