
بریدههایی از کتاب آینه
۴٫۰
(۴۱۹)
دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟
sachli
هر چه فکر میکنم اسم خود را به یاد نمیآورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیدهام.
N_ZAHEDI
یک واقعهٔ تاریخی دیگر پیشآمده بود
پناه
من... من هر چه فکر میکنم اسم خود را به یاد نمیآورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیدهام.
Ghazal..
این روزها خیلی اتفاق میافتد که آدمهایی اسم یا شناسنامه، یا هر دو را گم میکنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش را داریم، فقط نرخهایش فرق میکند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را میکنیم. بعضیها چشمشان را میبندند و شانسی انتخاب میکنند، مثل برداشتن یک بلیت لاتاری. تا شما چه جور سلیقهای داشته باشید؟ مایلاید متولد کجا باشید؟ اهل کجا؟ و شغلتان چی باشد؟ چه جور چهرهای، سیمایی میخواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب میکنید یا من برایتان یک فال بردارم؟ این جور شانسی ممکن است شناسنامهی یک امیر، یک تاجر آهن، صاحب یک نمایشگاه اتومبیل... یا یک... یک دارندهی مستغلات... یا یک بهدستآورندهی موافقت اصولی به نام شما دربیاید. اصلاً نگران نباشید! این یک امر عادی است.
K
من... من هر چه فکر میکنم اسم خود را به یاد نمیآورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیدهام.
میرفندقی
مرد گفت: «خیلی عجیب است؛ عجیب نیست؟! من وقت شمارا بیهوده گرفتم. معذرت میخواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من... من هر چه فکر میکنم اسم خود را به یاد نمیآورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیدهام.
Aida
من هر چه فکر میکنم اسم خود را به یاد نمیآورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیدهام
حسین حیدری
اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من... من هر چه فکر میکنم اسم خود را به یاد نمیآورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیدهام.
محمد ژوبین
مردی که شناسنامهاش را گم کرده بود لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند، و از آن پس گفت: «اسباب زحمت شدم؛ با وجود این، اگر زحمتی نیست، بگرد و شناسنامهای برایم پیدا کن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟»
بایگان گفت: «هیچ چیز غیر ممکن نیست. نرخش هم ارزانتر است!»
ـ ممنون، ممنون!
Maryam Bagheri
مردگفت: «خیلی عجیب است؛ عجیب نیست؟! من وقت شما را بیهوده گرفتم. معذرت میخواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من... من هر چه فکر میکنم اسم خود را به یاد نمیآورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیدهام.
K
اما دکّاندار، که از دردسر خوشش نمیآمد، گفت او را نمیشناسد. نه این که نشناسدش، بلکه اسم او را نمیداند، چون تا امروز به صرافت نیفتاده اسم ایشان را بخواهد بداند. «به خصوص که خودتان هم جای اسم را خالی گذاشتهاید!»
malih
این روزها خیلی اتفاق میافتد که آدمهایی اسم یا شناسنامه، یا هر دو را گم میکنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش راداریم،
Rara,the real snowwhite
. این ممکن است؟»
بایگان گفت: «هیچچیز غیرممکن نیست.
جو مارچ
من هر چه فکر میکنم اسم خود را به یاد نمیآورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیدهام.
faezeh talebi
بعضیها چشمشان را میبندند و شانسی انتخاب میکنند، مثل برداشتن یک بلیت لاتاری. تا شما چه جور سلیقهای داشته باشید؟ مایلاید متولد کجا باشید؟ اهل کجا؟ و شغلتان چی باشد؟ چه جور چهرهای، سیمایی میخواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب میکنید یا من برایتان یک فال بردارم؟ این جور شانسی ممکن است شناسنامهی یک امیر، یک تاجر آهن، صاحب یک نمایشگاه اتومبیل... یا یک... یک دارندهی مستغلات... یا یک بهدستآورندهی موافقت اصولی به نام شما دربیاید. اصلاً نگران نباشید!
باران
یک نظر ـ برای آخرین بار ـ در آینه به خودش نگاه کند!
اناهیتا الهه اب
این روزها خیلی اتفاق میافتد که آدمهایی اسم یا شناسنامه، یا هر دو را گم میکنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش راداریم، فقط نرخهایش فرق میکند که از آن لحاظ هم مراعات حال شمارا میکنیم. بعضیها چشمشان را میبندند و شانسی انتخاب میکنند، مثل برداشتن یک بلیت لاتاری. تا شما چه جور سلیقهای داشته باشید؟ مایلاید متولد کجا باشید؟ اهل کجا؟ و شغلتان چی باشد؟ چه جور چهرهای، سیمایی میخواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب میکنید یا من برایتان یک فال بردارم؟
محمد ژوبین
زمانی در حدود سیزده سال میگذرد که نخندیده است و حالا... چون دهان به خنده گشود با یک حس ناگهانی متوجه شد که دندانهایش یکبهیک شروع کردند به ورآمدن، فروریختن و افتادن جلوی پاها و روی پوزهٔ کفشهایش.
Rara,the real snowwhite
این روزها خیلی اتفاق میافتد که آدمهایی اسم یا شناسنامه، یا هر دو را گم میکنند.
Saeid
«اسباب زحمت شدم؛ باوجوداین، اگر زحمتی نیست، بگرد و شناسنامهای برایم پیدا کن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟»
بایگان گفت: «هیچچیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزانتر است!»
هدیه خانوم هستم
مردی که در کوچه میرفت به صرافت افتاد به یاد بیاورد که زمانی در حدود سیزده سال میگذرد که نخندیده است و حالا... چون دهان به خنده گشود با یک حس ناگهانی متوجه شد که دندانهایش یکبهیک شروع کردند به ورآمدن، فروریختن و افتادن جلوی پاها و روی پوزهٔ کفشهایش. همچنین حس کرد بهتدریج تکهای از استخوان گونه، یکی از پلکها، ناخنها و... دارند فرومیریزند؛ و به نظرش آمد، شاید زمانش فرارسیده باشد که وقتی، اگر رسید به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزدیک بخاری و یک نظر ـ برای آخرین بار ـ در آینه به خودش نگاه کند!
هدیه خانوم هستم
سیزده سالی میگذرد که او به چهرهٔ خودش در آینه نگاه نکرده است. همچنین، دلیلی نمیدید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود میگذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است.
Raana
یک نظر ـ برای آخرین بار ـ در آینه به خودش نگاه کند!
دانیال مهرابی
این روزها خیلی اتفاق میافتد که آدمهایی اسم یا شناسنامه، یا هر دو را گم میکنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش راداریم، فقط نرخهایش فرق میکند که از آن لحاظ هم مراعات حال شمارا میکنیم.
راستیان
مردی که شناسنامهاش را گمکرده بود لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند و ازآنپس گفت: «اسباب زحمت شدم؛ باوجوداین، اگر زحمتی نیست، بگرد و شناسنامهای برایم پیدا کن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟»
بایگان گفت: «هیچچیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزانتر است!»
ـ ممنون، ممنون!
امیر.ر.چقامیرزا_کاربر ۳۲۱۸۰۴۴
مردی که در کوچه میرفت به صرافت افتاد به یاد بیاورد که زمانی در حدود سیزده سال میگذرد که نخندیده است و حالا... چون دهان به خنده گشود با یک حس ناگهانی متوجه شد که دندانهایش یکبهیک شروع کردند به ورآمدن، فروریختن و افتادن جلوی پاها و روی پوزهٔ کفشهایش. همچنین حس کرد بهتدریج تکهای از استخوان گونه، یکی از پلکها، ناخنها و... دارند فرومیریزند؛ و به نظرش آمد، شاید زمانش فرارسیده باشد که وقتی، اگر رسید به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزدیک بخاری و یک نظر ـ برای آخرین بار ـ در آینه به خودش نگاه کند!
آرین
من هر چه فکر میکنم اسم خود را به یاد نمیآورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیدهام
محسن سفیدگر
گفت: «اسباب زحمت شدم؛ باوجوداین، اگر زحمتی نیست، بگرد و شناسنامهای برایم پیدا کن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟»
novel
مردی که شناسنامهاش را گمکرده بود لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند و ازآنپس گفت: «اسباب زحمت شدم؛ باوجوداین، اگر زحمتی نیست، بگرد و شناسنامهای برایم پیدا کن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟»
بایگان گفت: «هیچچیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزانتر است!»
ـ ممنون، ممنون!
زهرا زهیر
