آب‌نبات پسته‌ای

دانلود و خرید آب‌نبات پسته‌ای

۴٫۶ از ۹۲۱ نظر
۴٫۶ از ۹۲۱ نظر

برای خرید و دانلود   آب‌نبات پسته‌ای  نوشته  مهرداد صدقی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه
خم شدم استخوان را به سگ بدهم. ناگهان احساس کردم گردنم دارد کشیده می‌شود. حیوانِ زبان نفهم و زمان نفهم، در بدترین زمان ممکن، تهِ کراوات را با دندان‌هایش گرفت و ‌کشید. هر چقدر استخوان‌ها را به او نشان دادم، هرچه به خانۀ آقای اشرفی اشاره کردم و گفتم: «الان بابایی میاد!» گوش حیوان بدهکار نبود. اصلاً رویم نمی‌شد به افسانه و مادرش نگاه کنم؛ اما صدای خندۀ نخودی هر دو را می‌شنیدم. در همان حالی که ته کراواتم لای دندان‌های سگ گیر کرده بود و به‌خاطر کشیده‌شدن کراوات، گردنم خم شده بود و نمی‌توانستم
محمد
آقاجان هم در تأیید حرف من به ملیحه گفت: «ها بابا، این محسن که الان دیگه به سن خر رسیده، بچه نیست هر دفعه براش یک چیزی بخری که؟»
nazekh
«محسن اینِ تو از مشتری گرفتی؟ برات‌جان... بیا این یکی رِ بگیر که حسابی سالمه. معلومه دست یکی مثل خودت بوده که اصلاً اهل خرج‌کردن نبوده و سالم نگهش داشته.» - پس یعنی دست خودت بوده؟!
nazekh
بعد از چند ثانیه که معلوم بود دارد فکر می‌کند تا بقیۀ شعر یادش بیاید، شعر را از اول دوباره خواند: - پسر کو ندارد نشان از پدر... نشاید که نامش گذارند پسر!
nazekh
در بین اعضای خانواده، دنبال متهمی بودم که وقتی به او نگاه می‌کنم، او هم به من به چشم متهم نگاه کند. خوشبختانه، مامان و آقاجان به‌جای اینکه به من به چشم یک متهم نگاه کنند، به چشم یک مفت‌خور بی‌خاصیت نگاه ‌می‌کردند و این یعنی که در جایگاهم خللی ایجاد نشده است؛
nazekh
- نگفتم اینجا مدرسه نیست، گرگ‌بازاره؟ باید یاد بگیری آدمی که مخواد پول نده یا پول پاره و بی‌گوشه بده، از نفس‌کشیدنش و از چشماش معلومه.
nazekh
نگفتم اینجا مدرسه نیست، گرگ‌بازاره؟ باید یاد بگیری آدمی که مخواد پول نده یا پول پاره و بی‌گوشه بده، از نفس‌کشیدنش و از چشماش معلومه. - از روی دماغشم مِشه فهمید؟ - زرنگ باشی پس چی که مِشه فهمید. سوراخای دماغش یک لحظه تنگ و گشاد مِشن چون مِترسن که یک‌وقت بفهمی.
زهرا۵۸
- خرج خانه‌مان دست حاج‌خانومه. مدیریت مالی‌اش از من بهتره. ترجمۀ دقیق و کلمه به کلمۀ جملۀ آقای کریمی‌نژاد به زبان آقاجان می‌شد: «خانمم اجازه نمی‌دهد پول دست من باشد و رئیس اصلی خانه اوست و اگر همین‌طور پیش برود، بچه را هم من باید بزایم!»
nazekh
وقتی یاد شوخی‌های ردوبدل‌شده افتادم، کمی نگران شدم. با خودم گفتم نکند من هم مزاحم تلفنی پیدا کرده‌ام و خودم خبر ندارم! نکند برایم خواستگار پیدا شده!
س ز
آقای کریمی‌نژاد گفت: «خوبه که محسن آمده اینجا کمک کنه. آدم تو بازار چیزایی یاد مِگیره که هیچ‌وقت تو مدرسه یاد نِمِگیره.» رویم نشد به آقای کریمی‌نژاد بگویم اتفاقاً پیش‌نیاز درس‌هایی را که برای گرگ‌شدن در بازار لازم است، در مدرسه گذرانده‌ام.
nazekh