انتشار رمان دایی جان ناپلئون بدون سانسور بعد از ۴۰ سال

انتشار رمان دایی جان ناپلئون بدون سانسور بعد از ۴۰ سال

۱۳۹۸-۰۴-۳۱ 0 نویسنده احمد راهداری
در ۶ دقیقه بخوانید

نسخه‌ی الکترونیکی رمان «دایی جان ناپلئون» یکی از شاهکارهای ادبیات معاصر ایران به تازگی در طاقچه اضافه شده است. در این یادداشت، این کتاب را معرفی می‌کنیم و از راز زنده ماندنش می‌گوییم.

دایی جان ناپلئون، مش‌قاسم، سعید و داستان آن‌ها

«من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم. تلخی‌ها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا یک چهاردهم مرداد بود، شاید این‌طور نمی‌شد.»

یکی از آشناترین عبارت‌های تاریخ ادبیات معاصر همین جملات آغازین «دایی جان ناپلئون» اثر ایرج پزشکزاد است. این رمان نخستین‌بار در اواخر دهه‌ی ۱۳۴۰، به‌صورت پاورقی در مجله‌ی «فردوسی» با نام مستعار الف.پ آشنا منتشر می‌شد. سپس به‎‎صورت کتاب درآمد و تا امروز بارها تجدید چاپ شده یا افست و زیراکسی تکثیر شده است. رمانی زیبا، خواندنی، محبوب و با درون‌مایه‌ی طنزآمیز و انتقادی که از زبان سعید، خواهرزاده‌ی دایی جان روایت می‌شود و قصه‌ی عشق او به لیلاست. عشقی پاک به دختر دایی‌اش که در پس‌زمینه‌ی آن، حجم انبوهی از روابط خنده‌آور و ریاکارانه، میانِ زنان و مردانِ خانواده‌ی اشرافی‌شان برقرار است.

ایرج پزشکزاد در زمان جوانی رمان دایی جان ناپلئون

ایرج پزشکزاد در زمان جوانی

چرا ناپلئون؟

داستان در خلال جنگ جهانی دوم رخ می‌دهد و درست از سال‌های پیش از اشغال ایران به دست متفقین آغاز می‌شود و تا دوران اشغال ادامه می‌یابد. مکان داستان تهران است. محل زندگی‌ این خانواده‌ی اشرافی مجموعه‌ای است از چند خانه و باغ که هر یک در گوشه‌ای از آن جا دارند: خانه‌ی دایی جان ناپلئون، خواهرش و برادر کوچک‌ترش که با وجود این‌که با درجه‌ی پایینی از ارتش بازنشسته شده، به او سرهنگ می‌گویند.

لقبِ «ناپلئون» را، درواقع، بچه‌ها به دایی‌ جان داده‌اند و علتش هم ستایش‌های او از قهرمانش ناپلئون بناپارت، امپراتور فرانسه است. درباره‌ی ناپلئون هر کتابی که به دست دایی جان برسد می‌خواند و از او قول‌هایی نقل می‌کند. همیشه سعی دارد پا جای پای ناپلئون بگذارد. آن‌هایی که رمان را خوانده‌اند یا آن‌هایی که در دهه‌ی پنجاه، مجموعه‌ی تلویزیونی‌اش را به کارگردانی ناصر تقوایی دیده‌اند، حتماً می‌دانند بزرگ‌ترین افتخار شخصیت دایی جان، یکی دو درگیری کوچکِ کازرون بوده که با آب و تاب توسط پیش‌کارش مش‌قاسم بازروایی می‌شده و در حد جنگ‌های ناپلئون بناپارت گسترش می‌یافته! دایی جان مرد پریشان احوالی است که به دلیل ناکامی‌هایش در زندگی واقعی، در ذهنش از خود ناپلئونی ساخته است و گمان می‌کند که انگلیسی‌ها قصد نابودی‌اش را دارند.

توطئه آری، اشرافیت نه!

رمان پرحادثه است و بر قصه متکی شده، به این ترتیب کِشِش زیادی دارد و مخاطب را تا صفحات پایانی، در انتظارِ بیشتر دانستن، مشتاق نگه دارد. ایرج پزشکزاد قلابش را از عشقِ سعید (راوی) با ذهن خواننده درگیر می‌کند و در پس نخستین قلاب، قلاب‌های دیگر را به‌طور متوالی بر خواننده پرتاب می‌کند. عامل پرتاب قلاب‌ها، جنگ و دعوای دو شخصیت دایی جان و آقاجان است. آقاجان نماینده‌ی طبقه‌ی متوسط شهری است که می‌خواهد جای اشرافیت را در سلسله‌ی مراتب اجتماعی بگیرد. او در راه رسیدن به مقصودش از هیچ اقدامی روی‌گردان نیست. حریفش، دایی جان، به محض نزدیک شدن به واقعیت به گونه‌ی مضحکی از کنار آن می‌گذرد، به خیال‌هایش می‌گریزد و فقط لحظاتی از واقعیت را برمی‌گزیند که برای “اثبات خود” مناسب‌تر می‌داند.

شخصیت دایی جان را در هر کجای دنیا و در هر جامعه‌ای می‌توان پیدا کرد. شخصیتی که توهم توطئه دارد و این توهم، کانون مرکزی اندیشه‌ی او را شکل می‌دهد. او برای اثبات خود، از همه‌ی رویدادها اعم از اخبار سیاسی روز تا اتفاقات عادی زندگی و حتی رفتارهای مردم کوچه و بازار نیز کمک می‌گیرد. این تراژدی یا کمدی خیلی آهسته صورت می‌گیرد، یعنی همراه شدن با توهمِ دایی ‌جان، خواننده را از پیش‌آمدها متقاعد می‌کند.

مومنت‌هایی برای همیشه

رمان در سوی دیگر، به تشریح قشر‌های مختلف اجتماعی، از روشنفکر تا مردم کوچه و بازار می‌پردازد و در تار و پود یک داستان باورپذیر، همه‌ی شخصیت‌ها را بدون هیچ توصیفی از قیافه و ظاهرشان، در برابر خواننده پردازش می‌کند. شخصیت‌هایی چندوجهی که هم از جهت نحوه‌ی زندگی‌شان و هم از جهت طرز فکرشان طبیعی و ملموس‌اند. در واقع رمان متکی بر “گفت‌وگو” است و طنز شیرین خود را از زبان و لحن آدم‌ها می‌گیرد. هریک از شخصیت‌ها متناسب با موقعیت اجتماعی و اخلاقی خودشان سخن می‌گویند و مثلاً کلام دایی‌جان و مش‌قاسم و اسدالله و شیرعلی قصاب و سعید با یکدیگر متفاوت است.

ایرج پزشکزاد با استفاده از عنصر “زبان” تمام شخصیت‌ها را به خوبی پرداخت کرده است. تا جایی‌که معمولاً وقت حرف زدن از رمان یا سریال «دایی جان ناپلئون» و یادآوری تکه‌های بامزه‌ی آن، همه با «دروغ چرا؟ تا قبرآآآآ…» ادای مش‌قاسم را در می‌آورند یا مومنت مومنت‌های اسدالله میرزا را تکرار می‌کنند یا از جنون دایی جان حرف می‌زنند و واقعاً تک‌تک این‌‌ها جزو مهم‌ترین شخصیت‌های ادبیات داستانی ایران هستند.

این رمان تاکنون به ۱۵ زبان خارجی از جمله انگلیسی، فرانسه، اسپانیایی، روسی، عربی و عبری ترجمه شده است. در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

«مش‌قاسم که تحت‌تأثیر حکایت هیجان‌انگیز دایی جان گویا عقلش را از دست داده بود، به میان صحبت دوید:

ـ‌عرض نکردم که جنگ کازرون بود؟

ـ‌خفه‌شو!… بعله من اولین کاری که کردم گفتم باید کلک خدادادخان را بکنم… این اشرار اصولتاً تا رئیسشان زنده است جسورند و به محض این‌که رئیس کشته شد همه فرار می‌کنند… سینه‌مال خودم را رساندم به قله‌ی تخته‌سنگ… کلاه‌پوستی داشتم، سر یک چوب کردم و بردم بالا که این‌ها خیال کنند…

مش‌قاسم باز طاقت نیاورد:

ـ‌آقا! پنداری دیروزه… کلاه‌پوستی شما را جلو چشمم می‌بینم… اصلاً شما اگر خاطرتان بیاد تو جنگ کازرون کلاه‌پوستی را گم کردید، یعنی گلوله خورد… جنگ ممسنی اصلاً کلاه‌پوست نداشتید…

ما همه منتظر بودیم که دایی جان با لوله یا قنداق تفنگ به سر مش‌قاسم بکوبد. ولی به خلاف انتظارِ همه کمی نرم شد. یا خواست صدای مش‌قاسم را ببرد و حکایتش را تمام کند یا در عالم خیال محل صحنه را به آسانی عوض کرد. با ملایمت گفت:

ـ‌‌مثل این‌که حق با قاسم است اصلاً گویا جنگ کازرون بود… یعنی اوایل جنگ کازرون بود…

برق شعف چشم‌های مش‌قاسم را روشن کرد:

ـ‌عرض نکردم، آقا؟… دروغ چرا؟ تا قرآآ… پنداری دیروز بود.

ـ‌بله من یک فکر فقط توی کله‌ام بود. این‌که خدادادخان را بزنم. وقتی کلاه‌پوست را سر چوب کردم خدادادخان که تیرانداز طراز یک بود سرش را از پشت سنگ آورد بالا… حالا منم و او… مولای متقیان را یاد کردم و نشانه گرفتم…

دایی جان با اندام بلند خود برپا ایستاده بود. تفنگ را به حالت نشانه‌گیری به شانه‌ی راست تکیه داده بود و حتی چشم چپ را بسته بود…

ـ‌فقط پیشانی خدادخان را می‌دیدم، بارها دیده بودمش… ابروهای پهن… جای زخم بالای ابروی راست… وسط دو تا ابرو را نشانه گرفتم و…

در این موقع که دایی جان در میان سکوت محض حضار درست میان ابروی دشمن را نشانه گرفته بود ناگهان واقعه‌ی غیرمنتظره‌ای اتفاق افتاد. از نزدیکی محلی که او ایستاده بود صدایی شنیده شد صدای مشکوکی بود مانند کشیده شدن پایه‌ی صندلی روی سنگ… یا حرکت بی‌قاعده‌ی یک صندلی کهنه یا… ولی بعدها دانستم که اغلب مهمانان منشأ آن را صندلی دانسته بودند و ذهنشان به جای بدی نرفته بود…»

بعضی معتقدند بعد از سعدی و عبید زاکانی، ایرج پزشکزاد بهترین طنزنویس ادبیات ایران است. شاید این استدلال و مقایسه درست نباشد و نتوان ادبیات پیشین را با دوران معاصر مقایسه کرد ولی حداقل در ادبیات طنز معاصر ایران، ایرج پزشکزاد از همه برتر است و گوهر درخشانی مثل «دایی جان ناپلئون» به این سادگی‌ها یافت نخواهد شد.

چند نظر از دیگران

«تسلسل موقعیت‌های مضحک و دیالوگ‌های خنده‌آور، که نویسنده به وفور از آن‌ها بهره برده است، خواننده را به یاد گوگول و “خنده در میان اشک‌های نامرئی” او می‌اندازد. و این، نه تنها به خاطر آن است که مثلاً جنجال ممنازعه‌ی خانوادگی بر سر یک صدای مشکوک، شباهتی به خصومت جاودانه میان ایوان ایوانویچ و ایوان نیکیفورویچ دارد، بلکه در این رمان عوامل بسیار دیگری یادآور این جمله پایان داستان گوگول است که: “آقایان زندگی در این دنیا چه ملال‌انگیز است!”»

از مقدمه‌ی نویسنده‌ی روس، میخائیل گورگانسف. بر ترجمه‌ی روسی

«وجود چنین رمانی در ادبیات ایران، به حد اعلی کمیک و مبتکرانه، مملو از شخصیت‌های به یادماندنی در کشاکش زد و خوردهای مضحک ممکن است خواننده‌ی غربی را، که عادت کرده با شنیدن نام ایران به یاد صحنه‌های جدی بیفتد، دچار شگفتی کند. حال آن‌که در خود ایران این رمان شاید شناخته‌ترین و محبوب‌ترین داستانی باشد که پس از جنگ جهانیِ دوم در این کشور نوشته شده است.»

از مقدمه‌ی ایران‌شناس، پروفسور دیک دیویس، در ترجمه‌ی انگلیسی

سریال دایی جان ناپلئون

این مجموعه‌ی تلویزیونی در دهه‌ی پنجاه به تهیه‌کنندگی و کارگردانی ناصر تقوایی تولید و در تلویزیون ملی ایران پخش شد. غلام‌حسین نقشینه در نقش دایی‌جان ناپلئون، پرویز فنی‌زاده در نقش مش‌قاسم، نصرت کریمی در نقش آقاجان، پرویز صیاد در نقش اسدالله میرزا، محمدعلی کشاورز در نقش دایی جان سرهنگ، سعید کنگرانی در نقش سعید و سوسن مقدم در نقش لیلی بازی ‌کرده‌اند. بیشتر کتاب‌ها شهرتشان را مدیون فیلم و سریالی هستند که از آن‌ها ساخته شده اما درباره‌ی «دایی جان ناپلئون» این موضوع برعکس است. مهم‌ترین عامل موفقیت سریال سهم مؤلف کتاب، ایرج پزشکزاد است. با این وجود سریال نه تنها در زمان پخش مخاطب‌های خود را داشت بلکه قرن‌ها برای نسل‌های آینده تماشایی خواهد بود و مورد تحسین قرار خواهد گرفت. این سریال از نظر روان‌شناختی، جامعه‌شناختی و هنر نمایشی، یکی از ماندگار‌ترین آثار سینمای ایران است.

پیشنهاد می‌کنیم یادداشت «سینمای پیش از انقلاب، روایت‌گر داستان‌های ایرانی» را هم بخوانید.

درباره‌ی نویسنده

ایرج پزشکزاد درباره‌ی خود به‌طور خلاصه می‌گوید:

«از پدری پزشک و مادری معلم به دنیا اومدم. تحصیلات ابتدایی و متوسطه در تهران و تحصیلات عالیه رو در فرانسه در رشته حقوق گذراندم. بعد از فارغ‌التحصیلی به استخدام وزارت امور خارجه درآمدم و به عنوان دیپلمات تا انقلاب در اونجا کار کردم. بعد از انقلاب از کار اخراج شدم به طوری که حتی حقوق بازنشستگی هم شامل حالم نشد. بعد از اون به فرانسه برگشتم و به کار روزنامه‌نگاری و قلم زنی و نوشتن اراجیف! مشغول شدم.»

او نویسنده‌، روزنامه‌نگار و مترجم پرکاری بوده است. برخی از دیگر آثارش عبارت‌اند از:

دختر گرجی، موریس دوکبرا، ۱۳۳۴ (ترجمه)

زندانی کازابلانکا، موریس دوکبرا، ۱۳۳۵ (ترجمه)

دزیره، آن ماری سلینکو، ۱۳۳۵ (ترجمه)

عدالت اجرا شده است، ژان مکر، ۱۳۳۷ (ترجمه)

ماشاءالله خان در بارگاه هارون‌الرشید، ۱۳۳۷ (رمان)

بوبول، ۱۳۳۸ (طنزیات اجتماعی)

آسمون ریسمون،۱۳۴۲ (طنزیات ادبی)

ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد، ۱۳۵۲ (نمایش‌نامه)

طنز فاخر سعدی، ۱۳۸۱ (نقد و تفسیر)

گلگشت خاطرات (۱۳۸۶) (طنزیات اجتماعی)

پسر حاجی باباجان،۱۳۸۷ (نمایش‌نامه)

صندوق لعنت (۱۳۹۴) (نمایش‌نامه)

(۴۹۸ بازدید تا امروز)

این یادداشت‌ها را هم بخوانید

اشتراک گذاری