
دو شعر از عبدالرضا رادفر
متولد ۱۳۳۵، کرمانشاه.
مجموعهی منتشرشده: «گم بودگی»
عاشقت هستم
و من بعد از مرور لحظههای باد و باران؛ عاشقت هستم
همیشه مثلِ خلوتهای اوجِ کوهساران؛ عاشقت هستم
چه شبهایی شکستم، سوختم، عشقم؛ دوباره جانِ شیرین داد
ورایِ تلخیِ ویران شدنهای ِ فراوان؛ عاشقت هستم
صفایِ قهر و صلح و آشتیهای جنونآمیز و چشمانت
پر از تازه، پر از شیراز و تبریز و خراسان؛ عاشقت هستم
ترا سر میکشم با جامی از انگورهای دیمِ اورامان
موَقّرتر زگنبدهای معصومِ سپاهان؛ عاشقت هستم
سرا و آستان و صحن و درگاهت؛ جواهرْدانههای صید
پر از پرواز و همبالِ کبوترهای ایوان؛ عاشقت هستم
جهانِ ما؛ گل و خاری شکفته توأمانی در تضادِ هم
دماوندِ وقارت، آسمانی، من، بیابان، عاشقت هستم
زلالِ بی مثالِ چشمهساران و عمیق و بینیازی تو
به هر حالت؛ درشت و نرم و آهسته شتابان؛ عاشقت هستم
پراز متنِ ملیحی از غزل؛ ناز و نوازشهای موجآگین
هزاران خاطره کوچه؛ هزاران شب خیابان؛ عاشقت هستم
بیستون
بیستون! کوه جدا مانده ز یاران، تنها
سرفرازی به تو آموخته، دوران، تنها
بیستون! بغضِ ورمکردهی پابندِ ستم
ای به حق ، راستترین قامتِ زندان، تنها
زین صلابت که تو داری به نگاهی کافیست
لرزه افتد به دل و دستِ نگهبان، تنها
دیرگاهیست که در چرخهی مجبورِ زمین
خوگرفتی به تماشای بیابان، تنها
مُزدِ آزادگی این است، که تنها باشی
پا، فشاری، به همان ارزش و بنیان، تنها
روی قلّه به تو تکیه زده با چشمِ امید
ابرهای کِدر و بیسروسامان، تنها
مرغهای شده از دستهی خود گُم، دارند
در مسیرِ سفرِ خود به تو ایمان، تنها
عاشقانی که تو را مأمنِ خود میدانند
همه هستند، به یک باور و پیمان، تنها
که بگویند: «تو در اوج، تواضع داری
و تویی خالق ِاین صحنه و میدان تنها»
بیستون…
