
یک شعر از شهاب مقربین
متولد ۱۳۳۳، ساکن تهران. مجموعههای منتشر شده: «تیکتاک قدمهات»، «سوت زدن در تاریکی» و ...
اگر لختی در این ساعت…
اگر لختی در این ساعت
طوفانِ شن آرام میگرفت
پیدایش میکردیم
مثلِ ما زیاد پیدا میشد
در زمین و آسمان
زیرِ آفتاب زیرِ ماه
میدویدند میپریدند غوطه میخوردند در آب و خاک
و گاهی یکی که معلوم نبود بود یا نبود
با سیمای ما
از میانِ ما میرفت
از بالماسکهای با ماسکهای مثلِ هم
و گاهی که شنهای این ساعت فرومیریختند
دوباره رودخانهی خود را جاری میانگاشتیم
انگار ما هر بار
پا در همان رودخانه میگذاشتیم
چهرههامان را هزار بار شُستیم
اما طوفانِ شن
از ما تندیسی ساخته بود و با خود جابهجا میکرد
انگار ما هیچگاه
پا در آن رودخانه نگذاشتیم

دو شعر از مریم حسین زاده
متولد ۱۳۳۱، تهران.
تقدیم به یک عکس
چه ربطی دارد
پرده ای که کنار کشیده
با در نیمه باز آن ماشین
پایین پنجره ی نیم بسته؟
چه ربطی
کمر خواب را شکسته
پنجره ای روشن مانده
باریکی کوچه
تاریکی ی خودش را بغل کرده
و شاخه ها
تن برهنه ی درخت همسایه را؟
نبش قلب
خطر از بیخ گوش جسد گذشت
و زمین
با تنفس مصنوعی
سوگواریش را پس داد.
عقب رفت سال ها
که شک کرده بود
به حافظه ابرها
اینبار باران
نبش قلبی شد
که برای ما می تپید.

یک شعر از داریوش مهبودی
متولد۱۳۵۶، ساکن تهران. مجموعههای منتشرشده: «از فندکم چهرهی شما می پرد بیرون»، «آمبولانسی پر از حلاج» و...
...
در حافظیه روزی کتابخانهای دایر بود
که در کتابخانه سروها سر صحبت از
تنی نامتناهی
باز میکردند
و اوراقِ کتاب
تنهایی ما را
در آب میشست
گفتی بُقلی
سکهای در حوض میانداخت
تا حرصِ دانایی
روان ما را رها کند
گفتی عدد میرفت
در حوضِ مولوی
و نامتناهی بازمیگشت
در بادی که گیسوی بید را
میلرزاند.
در حافظیه روزی کتابخانهای دایر بود
که …